چرا نمی توان خشونت را موعظه کرد؟

نوشتار زیر در پی آن است که خیلی خلاصه پرسش های زیر را پاسخ گوید.

ایدئولوژی چیست؟

آیا جنبش کنونی در ایران، جنبش سبز، جنبشی ایدئولوژیک است؟

آیا دولت ایران و هواداران آن ایدئولوژیک هستند؟

ایدئولوژی؟

از ایدئولوژی فهم های گونه گونی عرضه شده است. من سعی می کنم که به طور خلاصه آن چه که در از ایدئولوژی فهم می کنم را بیان کنم. به نظر من ایدئولوژی یک هویت مستقل نیست که بتوان به آن اشاره کرد و گفت که این امر ایدئولوژی است، مثل اینکه ما به فلسفه یک فیسلوف اشاره می کنیم و می گوییم که این فلسفه کانت است که در این کتاب یا کتابها بیان شده است. نمونه یِ بهتر دین است که مجموعه ای از گزاره هاست که می توان در متون مقدس ادیان مختلف یافت. از این جهت دین یک مجموعه ی مستقلی از عقاید است، همان گونه که فلسفه یک فیلسوف چنین است. اما ایدئولوژی این گونه نیست، به این معنی که ایدئولوژی مجموعه ی از عقاید نیست. نمی توان به یک مجموعه ی از عقاید اشاره کرد و گفت این فلان ایدئولوژی است. من بر این اعتقادم که ایدئولوژی نوعی خوانش و یا رویکرد است به مجموعه ای از عقاید. امّا این مجموعه به خودی خود ایدئولوژی نیست بلکه باید ایدئولوژیک شود. لذا ما فهم های/نگرشهای ایدئولوژیک داریم. آیا مسیحیت، اسلام، و یا مارکسیسم ایدئولوژی هستند؟ می توان گفت که هیچ کدام از این ها ایدئولوژیک نیستند بلکه می توانند خوانشهای ایدئولوژیک داشته باشند، مثل فهم ایدئولوژیک از اسلام، از مسیحیت، از مارکسیسم و یا حتی از لیبرالیسم.  هر چند نباید این نکته را از نظر دور داشت که برخی از مشرب های فکری دارای ظرفیت بیشتری برای برداشت هایی ایدئولوژیک هستند و ادیان از نمونه عقایدی هستند که از این ظرفیت بسیار بالا برای این گونه فهم برخوردارمی باشند.

حال باید دید که چه فهمی را می توان ایدئولوژیک دانست. فهم های ایدئولوژیک دارای خصایصی هستند. نخستین ویژگی جزمی بودنشان است، به این معنی که حاضر نیستند به سخنان مخالف گوش فرا دهند و وارد گفت و گو شوند.

آنها اگر هم وارد گفت و گویی می شوند نه برای سنجیدن افکار خود با دیگران بر اساس معیارهای مشترک بلکه برای تحمیل افکار خود و تغییر افکار طرف مقابل است. این خصیصه خود ناشی ازدو ویژگی دیگر رویکردهای ایدئولوژیک است. یکی این که در رویکردهای ایدئولوژیک اشخاص سخنان و افکار را بدون دلیل می پذیرند. این گفته به این معنی نیست که لزوما دلیلی برای آن افکار وجود ندارد بلکه این که افراد ایدئولوژی زده عموما بدون دلیل به پذیرش اقدام می کنند. ممکن است بتوان برای گزاره ی الف دلیلی یافت ولی پذیرش ایدئولوژیک اصولا بر مبنای دلیل نیست. دیگر این که افراد ایدئولوژی زده در این خیال هستند که حقیفت نزد آنهاست و بلکه تمام حقیقت. به عبارتی آنها فرمول حقیقت را یافته اند، فرمولی که توان آن دارد که همه ی جوانب تاریک زندگی را روشن کند. بر این اساس ایشان به هیچ گونه حاضر نیستند که وارد بحث های منطقی برای سنجش افکار و آرایشان شوند، چرا که اولا دلایل روشنی بر عقاید خود ندارند و دوم این که حقیقت نزدشان حاضر است و نیازی به گفت و گو برای پیدایی حقیقت نیست. از این روست که نباید گمان کرد ایدئولوژی مخصوص مذهب و افراد مذهبی است. از قضا انسانهای لا مذهب ایدئولوژیک نیز بسیار داریم چرا که در رویکردشان به مسأله دین و خدا ایدئولوژیک هستند. یعنی حاضر نیستند که افکارشان در رد و انکار دین و خدا در معرض سنجش قرار گیرد و از این جهت ایدئولوژیکند.

از خصایص پیش گفته خصیصه یِ دیگری ناشی می شود که همانا مقاومت نگرش های ایدئولوژیک در برابر تغییر است. البته باید پذیرفت تمامی افکار مستقر در برابر تغییر مقاومت می کنند و سعی می کنند که همانی که هستند بمانند، به اصطلاح محافظه کارند. این قضیه در مورد ادیان، مکاتب فلسفی، و حتی تئوری های علمی صادق است. اما نکته مهم در این جا این است که ایستادگی در برابر تغییر در علوم تجربی و سایر دانشهای نهادینه ی بشری مطابق با روش شناسی مقبولِ   جامعه یِ علمی مورد نظر است. مثلا در علم، تئوری مستقر تلاش می کند که با کم کردن یا افزودن به ادعاهای خود مثال های نقض طرح شده را پاسخ گوید، به طریقی که جامعه ی علمی زمان بپذیرد، و از این طریق اعتبار خویش را حفظ کند. ولی این در حالی است که در رویکرد ایدئولوژیک به هر یک از این دانش ها از تمامی ابزارهای لازم برای مسکوت کردن نظر مقابل که ضمناً خطرناک نیز تلقی می شود استفاده به عمل می آید. نمونه بارز این امر را می توان در رفتار کلیسا با گالیله دید. یعنی اینان اول هر گونه نقدی را خطرناک تلقی می کنند و در ادامه برای از بین بردن این خطر از هر وسیله ای بهره می گیرند. اما چرا باید دیدگاههای ایدئولوژیک در مقابل تغییر مقاومتی این چنین از خود بروز دهند؟

دلیل مقاومت در برابر تغییر را باید در ویژگیهای دیگر ایدئولوژی اندیشی جستجو کرد. فهم های ایدئولوژیک در واقعیت خود پاسخ به شماری از آرزوهای عمومی بشری هستند که قرار است در آینده ای نامعلوم (یعنی به لحاظ زمانی نا متعین) در یک موقعیت آرمانشهری برآورده شوند، در آرمانشهری که ایدئولوژی پس از کسب قدرت بر پای خواهد کرد تمامی این آمال برآورده خواهد شد (این ویژگی همچنین نشان می دهد که چرا انسانها چنان سخنانی را بدون دلیل می پذیرند، چون که نگاه ایدئولوژیک پاسخی است به خواست ها و آرزوها و آمال آنها، لذا نیازی به توجیه ندارد چون که آرزوهای مورد نظر اموری هستند مطلوب). اگر چنین باشد هر گونه تغییر در این باورهای ایدئولوژیک به معنی از بین رفتن آرزوها و خواسته های باورمندان می باشد که این امر باعث برانگیختن مقاومت این افراد می گردد. این در حالی است که در علم این گونه نیست، و تغییر در یک باور علمی آن چنان نیست که زندگی باورمندان به آن را دگرگون کند.البته در این جا می توان به این امر اشاره کرد که رویکرد ایدئولوژیک به علم هم ممکن است. بهترین نمونه را می توان در خوانشی که آلمان نازی از علم ژنتیک و نژاد شناسی داشت سراغ گرفت. این علوم به خودی خود ایدئولوژیک نیستند ولی نازی ها در دوره ای رویکردی ایدئولوژیک به آنها  داشتند و یا دست کم می توان گفت که از آن استفاده ایدئولوژیک کردند. چنین برداشتی از علم نیز در برابر تغییر مقاومت می کند چون تمام زندگی باورمندان به آن را تغییر می دهد. اما دلیل دیگر که باعث مقاومت در برابر تغییر می شود به ویژگی دیگری بر میگردد و آن این است که معمولا ایدئولوژی ها برآورنده ی منافع گروهی خاص هستند. از این رو هر گونه تغییری در باورهای ایدئولوژیک در تضاد مستقیم با منافع برخی گروه هاست که این امر به مقاومت های شدید می انجامد. هر چند این مقاومت ها ممکن است خیلی هم خود آگاهانه نباشد.

اما خصیصه ی دیگر در رویکردهای ایدئولوژیک تقسیم بندی بین دوست و دشمن است. همه می دانیم که ما به برخی قضایا معتقدیم که دیگران به آنها بی اعتقادند. اما این به آن معنی نیست که ما انسانها را از دریچه ی دوست و دشمن بنگریم، که هر که با ما نیست بر ماست. در یک نگاه ایدئولوژیک هر کس که در اعتقاد من با من سهیم نیست دشمن تلقی می شود. اینها تنها مقولاتی هستند که انسان ایدئولوژیک در قالب آنها انسان و روابط انسانی را می تواند بفهمد. درحالت غیر ایدئولوژیک انسانها در رابطه با همدیگر در قالبهای مختلف می گنجند و روابط انسانی بسی پیچیده تر است ولی در حالت ایدئولوژیک انسانها فقط در دو دسته دوست و دشمن قرار می گیرند. به نظر می رسد دلیل این امر در نیاز رویکردهای ایدئولوژیک به دشمن قرار دارد. ایدئولوژی ها همیشه در پی قدرت هستند و برای کسب قدرت نیاز است که با دیگر گروه های رقیب رقابت شود. در این میان برای بسیج نیرو به شدت نیاز هست که گروههای مخالف دشمن نشان داده شوند و ترس از حضور آنها در قدرت بزرگ و وحشت آور. اما مهمتر از آن هنگامی است که آنها قدرت را به دست می گیرند، آن هنگام نیاز آنها برای حضور دشمن از هر نوعی که باشد ضروری است. هنگامی که آنها قدرت را در دست می گیرند، باید آرمانشهری را که قول آن را داده بودند متحقق کنند. اما از آن جایی که لوازم جهان واقع از جهان متوهمانه ی آنها متفاوت است، خود را عاجز از تحقق جهان موعود می یابند. همان گونه هم که گفته شد در توان آنها نیست که بپذیرند مرتکب اشتباه شده اند و باید تغییراتی در رویکرد خود بدهند، بنابراین بهترین راه این است که این گونه نشان دهند که تمامی نارسایی ها و نا کارآمدی ها ناشی از توطئه ها و سنگ اندازی یک دشمن است. همچنین در برخورد با مخالفین می توانند با انتساب آنها به دشمن هر گونه که بخواهند با آنان رفتار کنند. از همه مهمتر می توانند همیشه فضا را رادیکال نگه کنند. این خود دوباره نشانی آشکار است که دین به خودی خود ایدئولوژیک نیست چرا که دین از آن جهت که دین است نیازی به دشمن تراشی ندارد.حال آن که دین ایدئولوژیک شده نیاز مبرم به یک دشمن بر ساخته خواهد داشت.

اگر بپرسیم ریشه نگرش های ایدئولوژیک به یک مکتب یا هدف از کجا سرچشمه می گیرد، به نظر می رسد پاسخ را باید درکلید- واژه ی قدرت جستجو کرد، یعنی آن هنگام که آموزه های یک مکتب با قدرت پیوند می خورد. در متون دینی احکامی است که از مؤمنان خواسته شده است که به آن احکام عمل کنند. این امر به خودی خود ایدئولوژیک نیست ولی آن هنگام که کسانی از طریق خواست اجرای این احکام در پی کسب قدرت برآیند و اجرای این احکام را برابرقرار دهند با تحقق یک آرمانشهری که تمام آرزوهای مؤمنان در آن برآورده می شود ما با خوانشی ایدئولوژیک از یک دین روبه رو هستیم. در حالی که متن دینی احتمالا این تفسیرایدئولوژیک  را تاب  می آورد بسیاری از تفاسیر دیگر نیز بر آن قابل اطلاق است. بنابراین شاید بتوان گفت که ایدئولوژی در واقع خوانشی است بر اساس قدرت از یک مکتب فکری، خواه این مکتب دینی باشد خواه غیر دینی خواه ضد دینی. اما نکته دیگر این است که همیشه ایدئولوژی ها در راه رسیدن به هدف خود که کسب قدرت است استفاده از هر ابزاری را روا می دارند، و به عبارتی روایی خشونت برای آنها امری است مسلم . روایی خشونت جزیی ذاتی از نگرش های ایدئولوژیک است. به نظر می رسد تمایل به استفاده از خشونت در هر صورتی از آن ریشه در دو ویژگی پیش گفته دارد. نخست اینکه ایدئولوژی ها مخالفان را دشمن می شمرند و دیگر اینکه آرمانشهری را در آینده نوید می دهند. بنابراین تصور این دو ویژگی برابر است با تصور استفاده از خشونت. وقتی که مخالف دشمنی است که قصد دارد که مانع تحقق بهشتی شود که ایدئولوژی نوید می دهد، برخورد با چنین دشمنی جز از راه خشونت چه راه دیگری می تواند داشته باشد. آنها در توجیه استفاده از خشونت، مخالف را دشمن جلوه می دهند و دشمن را بسی بزرگ و هدف را از همه بزرگتر. در چنین شرایطی چه قبل و چه بعد از به قدرت رسیدن استفاده از خشونت به خودی خود خشونت توجیه می شود. به نظر می رسد که هیچ ایدئولوژی نمی تواند بدون خشونت باشد، و اگر نگرشی باشد که خشونت را ترویج نکند، آن نگرش به هیچ وجه نمی تواند ایدئولوژیک باشد.هر کجا که ایدئولوژی باشد همراه با خشونت است ولی البته این به این معنی نیست که همه ی خشونت ها ایدئولوژیک باشند.
*             *            *

جنبش سبز و ایدئولوژی!

با توجه به آنچه پیرامون نگرش های ایدئولوژیک گفته شد، پرسش این است که آیا می توان جنبش اعتراضی اخیر در ایران، جنبش سبز مردم ایران، را جنبشی با رویکرد ایدئولوژیک قلمداد کرد. اکنون که ما در یک سالگی این جنبش هستیم می توانیم قضاوتی واقع بینانه تر در مورد این جنبش و ویژگی های آن داشته باشیم. پیرامون این جنبش بسیار سخن رفته و خوانش های گونه گون از آن ارائه گردیده است. برخی آن را جنبشی مذهبی، برخی سکولار، و دیگرانی آن را ضد مذهب قلمداد کرده اند. این گونه تفاسیر محل اختلاف اند و کمتر توافقی بر سر آنها حاصل. اما در یک مورد توافقی نسبی وجود دارد و آن این که جنبش سبز، جنبشی مسالمت آمیز و غیر خشونت طلبانه است. به عبارتی قرارنیست که این جنبش برای رسیدن به اهداف خود از ابزارها و رویکردهای خشونت آمیز بهره برداری کند. چنان که مهمترین رخدادی که به شناسنامه ی این جنبش در سطح جهان تبدیل شد راهپیمایی میلیونی مردم در تهران بود که در سکوت برگزار شد، راهپیمایی ای میلیونی بدون توسل به خشونت درقلب خاورمیانه با شعار« رأی من کجاست».

اگر بپذیریم که این امری است که اکثریت روشنفکران و نیز افراد دخیل در جنبش بر آن توافق دارند، بنابراین ما می توانیم نقطه ورود خود به فهم جنبش را همین نکته قرار دهیم.جنبش سبز حرکتی بدون خشونت برای بدست آوردن حقوق مسلم اما از دست رفته ی انسان مدرن در ایران.

حال پرسش اساسی این است که چرا و چگونه افرادی بسیاری به این نتیجه رسیدند که برای رسیدن به هدف مشترکشان باید از روش های مدنی و بدون خشونت استفاده کنند؟ عموما حرکت های اعتراضی با خشونت همراهند، به ویژه در کشورهای در حال توسعه. این پرسش وقتی برجسته تر می شود که در نظر داشته باشیم این جنبش حرکت خود را به گونه ای خود جوش و بدون هر گونه رهبری آغاز کرد. لذا بر این نکته نمی توان تأکید کرد که رهبران این روش را برگزیدندو به مردم آموختند و مردمان از آن پیروی کردند. رهبران کنونی جنبش به وسیله خود مردم به گونه ای دموکراتیک برگزیده شدند و البته ایشان نیز در ادامه بر این روش تأکید کردند و سعی فراوان کردند که همین روش را حفظ کنند. از این رو، به نظر می رسد پاسخ پرسش را باید در رویکرد همه گیر اکثریت ایرانیان به سیاست و زندگی در دوران کنونی و زمان حاضر جست و جو کرد، فهمی که آنان را از خشونت ورزی به دور می دارد، بدون اینکه نیازی باشد که با هم مشورت کنند تا به این نتیجه برسند که راه های مسالمت آمیز به از دیگر طرق است یا کسی به آنها این روش را دیکته کند. برای پیدا کردن پاسخ پرسش خویش که چه شد که جنبشگران راه های غیر خشونت آمیز را بر خشونت ترجیح دادند باید به بررسی افراد حاضر و فعال در جنبش بپردازیم، افرادی که جنبش با آنها آغاز شد و هنوزبه همت آنان برپاست.

ایران کشوری است با ترکیب جمعیتی بسیار جوان، به گونه ای که می توان گفت که اکثریت مطلق جمعیت ایران را افراد زیر سی و پنج سال تشکیل می دهند. همان گونه که انتظار می رود، این افراد اکثریت فعالان در جنبش سبز را شامل می شوند. این نسل جوان، نسلی است که می توان گفت کاملا پس از انقلاب رشد کرده است و تجربه ای از دوران شاه، خود انقلاب، هیجانات، و خشونت های آن ندارد. هرچند برخی از آنان خشونت جنگ ایران و عراق را درک کرده اند اما دردناکترین خشونتی که اینان حس کرده و چشیده اند خشونت نظام ایدئولوژیک اسلامی بوده است. ولی از آن مهم تر، آنان خشونت این نظام را همراه با ناکارآمدی آن درک کرده اند، نظامی خشن و در عین حال ناکارآمد.

با کمک تکنولوژی های ارتباطی آنان می توانند به خوبی شاهد باشند که چگونه کشورهای دیگر

به سرعت در حال پیشرفت هستند و در حالی که کم یا بیش از حقوق بشر برخوردارند. این در حالی است که ایران از زمان پیش از پیروزی انقلاب پنجاه و هفت نیز به عقب تر حرکت کرده است. از این رو بی تردید مهم ترین نکته در مورد این نسل آگاهی عمیقی است که از وضعیت خویش در مقایسه با دیگری یافته اند و این آگاهی آنان را به سوی تغییروضعیت موجود حرکت داده است، وضعیتی که آن را عمیقا مخالف زندگی انسان مدرن می یابند.

در ادامه این پرسش قابل طرح است که چه تغییری و چگونه؟ تغییری که آنان در پی آنند خیلی مشخص است، افزایش کامیابی از زندگی. آنها می خواهند به مانند دیگر مردمان در بلاد توسعه یافته از زندگی کام بیشتری بگیرند. در پی به دست آوردن همان آزادی هایی هستند که در دموکراسی های امروزی یافت می شود و خواهان برخورداری از همان بهره مندی های مادی از زندگی اند که دیگران از آن برخورداند، در یک کلام حقوق بشری که دیگران از آن بهره مندند و آنان بی بهره. اکثریت ایرانیان به ناکارآمدی رژیم موجود واقف شده اند، چه به صورت نظری چه از طریق تجربه های زندگی روزمره. نظام کنونی در هیچ جهتی موفق عمل نکرده، نه اقتصادی و نه سیاسی و نه فرهنگی، تا بتوان یکی را به دیگری بخشید، نظامی به غایت ناکارآمد. به عبارتی دیگر در نظر نسل کنونی نظم موجود از برآوری نیازهای آنها به عنوان یک انسان مدرن در زندگی مدرن کنونی ناتوان است، هر چند وعده ی آبادی دنیایی دیگر را می دهد. می توان گفت که ما در مرحله ای هستیم که جمعیت کثیری از مردم به ویژه نسل جوان نه در ظاهر که به لحاظ ذهنیت هم مدرن شده اند و دیگر تاب نظام غیر مدرنی را که بوسیله ی روحانیت حاکم شده ندارند. از این جهت کمتر اختلافی میان مردمان و حتی روشنفکران وجود دارد که نظم موجود نیازمند تغییراتی است که در آن این حقوق مسلم اما دریغ شده برای ایرانیان فراهم آید تا به نظام های مدرن نزدیک تر گردد. هدف مورد توافق عمومی ایجاد تغییرات واصلاحاتی که نظم موجود را به نظمی مردم سالار نزدیک کند، چرا که تجربه نشان داده است که نظام های مردم سالار به سبکی که در کشورهای توسعه یافته موجودند در برآوری این حقوق موفق عمل کرده اند. به عبارتی روشن تر در این کمتر اختلاف است که مردم چه می خواهند و نیز در این که باید بی خشونت به این اهداف رسید. اختلاف در این است که آیا ممکن است از طریق اصلاحاتی در نظم موجود به هدف مورد نظر دست یافت و یا این که باید این نظم را به گونه ای انقلابی دگرگون کرد که دیگر هیچ شباهتی بین نظم موجود و نظمی که قرار است در آینده برقرار شود موجود نباشد (در این جا به ویژه نقش مذهب در آینده قدرت چالش برانگیز است. من به این اختلافات نخواهم پرداخت ولی آنچه من قصد دارم که آن را بررسم چرایی روش مسالمت جویانه در این حرکت است. این امری است که توافقی نسبی در مورد آن وجود دارد.

با توجه به آن چه که گفته شد، می توان به بحث جنبش سبز و ایدئولوژی منتقل شد، و این نکته که آیا جنبش سبز دارای نگرش ایدئولوژیک است یا نه. با توجه به خصایص برشمرده برای ایدئولوژی که یکی از مهترین آنها به کار گیری روش های خشونت آمیز بود می توان گفت که این جنبش ایدئولوژیک نیست. نکته این جاست که عدم خشونت طلبی این جنبش به خاطراین است که ایدئولوژیک نیست و نه این که چون خشونت طلب نیست ایدئولوژیک نمی باشد. جهت دیگری که این جنبش را غیر ایدئولوژیک می کند عدم وجود یک رهبر کاریزماتیک است، رهبری که فرمان دهد و دیگران بی هر گونه پرسش آن را اجرا کنند. در این جنبش اهل فکر بسیارند و در موضوعات مطروحه نظر خویش را دارند.  دیگر این که جنبشگران در پی یک آرمان شهر نیستند، آرمان شهری موعود که عموما به وسیله ی رهبر یا پیشوا وعده داده می شود. گمان عمومی بر این نیست که با ایجاد تغییرات مورد نظر جنبش آرمان شهری به عرصه وجود آید، اما گمان آنها چنین است که زندگی بهتر شود. همچنین آنها در پی مبارزه ای نیستند تا در آینده ای نامعلوم برای افرادی نامشخص این زندگی بهتر را فراهم آورند. لذا ایجاد تغییرات خیلی بزرگ را نه واقع بینانه می بیینند و نه در کوتاه مدت در توان خویش پس در صدد نیستند که همه چیز را از جای برکنند و از نو بنیاد کنند. بلکه به نظر آنها می توان با اصلاحاتی در نهادهای موجود هم به سوی یک دموکراسی قابل قبول حرکت کرد.

دیگر این که نگاه جنبش کاملا تکثرگرایانه (پلورالیستیک) است. از آن رو که این جنبش دغدغه حقیقت ندارد(در پی اثبات چیزی نیست) و دل نگرانی اش تنها حقوق انسانی است و به همین دلیل این توانایی را داراست که همه ی افراد را از هر دین و آیینی در خود بپذیرد. حقوقی که این جنبش در پی آن است اموری نیست که مورد اختلاف باشند بلکه از مسلمات زندگی امروزی به حساب می آیند. به این جهت دارای مرزبندی ایدئولوژیک که ایجادگرخصومت بین افراد مختلف باشد نیست. به واسطه ی عدم این مرز بندی و وجود نگاهی تکثرگرایانه، برای این جنبش افراد در یک تقسیم بندی دوگانه ی با ما یا علیه ما، دوست و دشمن، نمی گنجند. خیلی امر را پیچیده تر تصور می کنند. بر خلاف نگاه های ایدئولوژیک مفهوم دشمن در ادبیات این جنبش کاربرد چندانی ندارد. هر کس که در صدد تغییر وضعیت موجود است فردی و بخشی از جنبش است. اما افرادی که خارج از جنبش هستند این است که یا بی طرفند و یا مخالف. مخالفان نیز به هیچ وجه دشمن نیستند مگر زمانی که دست به ابزارهای خشونت برند. تا زمانی که کسی خشونت نورزد دشمن نیست بلکه تنها یک مخالف است. سابقه افراد اهمیت چندانی ندارد بلکه آن چه اهمیت دارد باور به آرمان های جنبش است.

همه را فرصت همراهی با این جنبش است از هر قومی، مذهبی، و مرام فکری. این از آن روست که این جنبش یک مرام فکری نیست که نتواند دیگران را در بر بگیرد بلکه یک شرایطی را می جوید که همه بتوانند در آن حضور فعال و عادلانه داشته باشند. افرادی به این جنبش می توانند تعلق داشته باشند که دارای دو ویژگی باشند: به دنبال تغییر در وضعیت موجود باشند و این تغییر را از راه های غیر خشونت آمیز بجویند.

اما پرسش اساسی این است که چرا این جنبش خشونت آمیز و به عبارت دیگر ایدئولوژیک نیست. به نظر من یکی از مهم ترین دلایل آن را باید در رویکرد نسل جوان به زندگی جست. نسلی که دیگر کاملا این دنیایی فکر می کند و در پی گرفتن لذت بیشتر از زندگی است. نسلی که خواهان برخورداری بیشتر از حیات این جهانی است و حاضر نیست که این دنیا را در پای جهانی دیگر و یا اموری از این دست قربان کند. این نسل از این رو از ایدئولوژی و خشونت روی گردان است که که این امور را در جهت کامیابی بیشتر از این دنیا نمی یابد. می داند که استفاده از خشونت خطرات جبران ناپذیر برای زندگی او در پی خواهد داشت، زندگی ای که او خیلی دل بسته ی آن است و حاضر نیست به سادگی از آن دست بشوید. آنها می دانند که خشونت برای آنها زندگی بهتری فراهم نمی آورد، چرا که خشونت خشونت می زاید و این امر به بهتر شدن زندگی کمکی نمی کند. آنها قصد ندارند که زندگی خود را وقف مبارزه کنند تا شاید در آینده به زندگی بهتر دست یابند بلکه قصد آنها این است که هم زمان که زندگی می کنند تلاش کنند که شرایط زندگی را به از آنی که هست کنند ولی حاضر نیستند که برای این امر تن به خطرات پیش بینی ناشده دهند. از این رو هر آن کس که برای این نسل راه های خشونت آمیز را تزویج کند به یقین شکست خواهد خورد. اینان آمادگی برخوردهای خشونت آمیز را ندارند، چرا که در رویکردشان به زندگی این امر معنایی ندارد که برای زندگی بهترباید دست به خشونت برد. اینان خشونت ورزی را در تضاد با زندگی آن چنان که آنان آن را می فهمند. پس این نیست که آنها به انتخاب عدم خشونت را برگزیده باشند بلکه اصلا خشونت نمی توانست یکی از انتخاب های آنها باشد. آنها لوازم یک حرکت خشونت آمیز را ندارند، لوازمی که مهمترین آنها رویکرد ایدئولوژیک است.

اما این از طنز روزگار است که نسل پرورده ی پس از انقلاب پنجاه و هفت نسلی ایدئولوژیک نیست. انقلابیون اندکی پس ازپیروزی توانستند که کنترل همه ی رسانه های گروهی را در دست بگیرند. با کنترل کامل انقلابیون بر رسانه های گروهی، آنها بنا را بر این گذاشتند که نسلی تربیت کنند به غایت ایدئولوژیک، نسلی که تنها دغدغه اش پیروی از رهبری رژیم باشد و هدفشان مبارزه برای اهدافی به قول خودشان انقلابی و البته شهادت را آرزوی هر جوان ایرانی می خواستند. هشت سال جنگ ایران و عراق نیز به این امر کمک کرد. تشکیل بسیج و گروههایی از این دست هدفی جز این نداشت. ولی این نسل بر خلاف نسلی که انقلاب را به ثمر رساند آرمان گرا نیست بلکه کارهایش را بر اساس سیستم’ دو دو تا چهار تا’ سامان می دهد و اگر کاری می کند در این فکر است که آیا صرف می کند یا نه. البته هیچ یک از این گفته ها به این معنی نیست که این نسل ترسوست و نسل پیشین شجاع. می توان گفت تا اندازه ی بیشتری این نسل بر عقلانیت متکی است و کمتر بر پیروی از احساسات و اشخاص، و البته این از اقتضائات زمانه ی ایشان است. آنها در عصر پساایدئولوژی زندگی می کنند. اما ممکن است این طرح شود که نظام اسلامی در پرورش انسان های ایدئولوژیک چندان هم ناموفق نبوده است، بویژه که امروز نام بسیج وبسیجی همه جا به چشم می خورد. جوانان بسیجی به عنوان افراد ایدئولوژیک پرورده این نظامند. مساله دیگراین که آیا در برخورد نسل غیر ایدئولوژیک با نظام ایدئولوژیک جمهوری اسلامی پیروزی از آن رژیم ایدئولوژیک سر تا پا مسلح نخواهد بود؟

* * *

آیا رژیم کنونی ایران و پاسدارانش ایدئولوژیک هستند؟

با نگاه به پیشیینه ی رژیم اسلامی به خوبی می توان آن را ثمره ی یک انقلاب کاملا ایدئولوژیک دانست. به این معنی که همه ی خصوصیات برشمرده برای نگرشهای ایدئولوژیک را درمی توان در آن سراغ گرفت. انقلابیون سال ۵۷ براساس فهمی از اسلام در پی کسب قدرت بر آمدند که برای آنها آرمان شهری را تصویر می کرد که تنها از طریق کسب قدرت و غلبه بر دشمنان تحقق آن متصور بود. بر این اساس، اگر کاربرد خشونت را مثمر ثمر می یافتند کاملا روا می دانستند، چنان که در زمان هایی کاملا روا داشتند. اگر در مواردی عدم خشونت توصیه می شد نه به عنوان یک رویه که به عنوان یک تاکتیک مورد نظر بود. تصدیق این امر وقتی آسان می شود که انقلابیون را در سالهای اولیه ی پس از کسب قدرت در نظر آوریم که چگونه برای حذف مخالفان دست به خشونت بردند و تمامی جریانهای مخالف را با انتساب به دشمن و دشمنی با انقلاب از میان بردند، و البته هنوز نیز در این امر ثابت قدم هستند. از این جهت کمتر می توان تردید کرد انقلاب ایران انقلابی مبتنی بر نگرشهای ایدئولوژیک بوده، خواه از نوع اسلامی خواه غیر اسلامی. نکته ی مهم اما بررسیدن این امر است که ببینیم آیا چنین رژیمی سی سال پس از کسب قدرت همچنان نگرش ایدئولوژیک خویش را حفظ کرده است یا نه.م

در پی پاسخ به این پرسش باید دید که نظام کنونی ایران کدام یک از خصایص نظام های ایدئولوژیک را حفظ کرده است. بررسی این مسأله از آن رو می تواند اهمیت داشته باشد که توان استفاده ی مؤثر از خشونت ربط مستقیم دارد با میزان نگرش ایدئولوژیک بکار برندگان خشونت.همانطور که امروزه شاهد هستیم، نسل کنونی در ایران خواهان ایجاد تغییراتی در وضعیت موجود است تا رسیدن به شرایطی بهتر برای زندگی. اما از آنجا که سیاست را از دریچه ی ایدئولوژی نمی فهمد لذا برای ایجاد تغییرات استفاده از خشونت نمی تواند از گزینه های آن باشد. اما پرسشی که  ذهن بسیاری را به خود مشغول می کند این است که آیا حرکت بدون خشونت آنان در برابر خشونت عریان رژیم حاکم احتمال موفقیت دارد؟ به عبارت دیگر تمامی جنبشهای عاری از خشونت که موفق به ایجاد تغییرات شده اند در برابر رژیم هایی خشونت طلب به سان رژیم خشونت طلب ایران نبوده اند، رژیمی که تمامی ابزارهای خشونت را در اختیار دارد و هیچ تردیدی در استفاده از آنها ندارد. حال باید دید که رژیم کنونی تا کی و چه میزان توان آن را خواهد داشت که ابزارهای خشونت را به کار بگیرد و این امر تا چه حد قرین موفقیت خواهد بود.

دولتها در استفاده از خشونت عموما دیدگاه ایدئولوژیک ندارند بلکه بیشتر برای حفظ وضعیت موجود و قدرت خویش خواهان استفاده از این ابزارها هستند. اما نکته این جاست که اعتقاد عمومی بر این است که رژیم کنونی در ایران سیاست و قدرت را به گونه ای ایدئولوژیک فهم می کند. من بر این اعتقادم که استفاده از خشونت در رژیم های ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک تفاوت بسیار دارد، به این صورت که رژیم های ایدئولوژیک در به کارگیری خشونت بسیار قهرآمیزتر عمل می کنند. علت خشونت بیشینه ی آنها ریشه در اعتقاد آنان به بزرگی دشمن و هدف دارد، چنان که قبلا اشاره شد. به عبارتی آشناتر آنان از روی اعتقاد می جنگند. اما در مورد رژیم کنونی ایران در ایران چه؟ آیا آنها هم مانند هر حکومتی در صدد حفظ قدرت هستند، یعنی اگر حس کنند که حفظ قدرت هزینه های گزاف جانی و مالی دارد از آن چشم خواهند پوشید؟ یا این که حفظ نظام موجود را به هر قیمتی می خواهند. ولی در یک نکته تردیدی نیست و آن این که قدرت مداران رژیم تمام ابزارهای خشونت را در اختیار دارند ودریک سال گذشته به مانند سال های پیش نشان داده اند که در استفاده از آن تردیدی ندارند. البته واضح است که تا آن جا پیش می روند که استفاده از خشونت نتیجه وارونه نداشته باشد یعنی به حفظ قدرت آسیب نرساند.

این رژیم هنوز بسیاری از نشانه های نظام های ایدئولوژیک را از خود بروز می دهد. برای مثال سعی کرده که جایگاه شخصی به عنوان رهبر مطلق و فراتر از چون و چرا را حفظ کند. دیگر این که دشمن سازی و عدم تمکین به گفتگو در دستور کار سیاست های هر روزی آن است. در استفاده از خشونت و خاموش کردن صداهای مخالف دستی تمام دارد. هنوز وعده ی آرمانی می دهد که در صدد تحقق آن است. همچنان مرزبندی و فهم دوست-دشمن را در دستور کار خود دارد. ولی این ها همه می توانند در این مقطع تنها درجهت حفظ قدرت باشند. یعنی می توان انتظار چنین رفتارهایی را از یک حکومت غیر ایدئولوژیکی که در تلاش برای حفظ قدرت است نیزداشت. اگر این حکومت ایدئولوژیک نباشد در صورتی که راه هایی برای حفظ قدرت بیابد که حتی اساسا در خلاف نگرش ایدئولوژیکی باشد که با آن قدرت را در دست گرفته از آن راه ها بهره خواهد برد. اما به هر حال رفتارهای این حکومت چندان نامنسجم است که دریافتن این که آیا رژیم ایدئولوژیک است یا نه امری است نه چندان آسان. ولی نکته مهم تر دریافتن این نکته است که آیا وابستگان یا به عبارتی پاسداران رژیم ایدئولوژیک هستند یا نه؟

نظامهای حاکم عموماً در برخورداری از ابزاهای خشونت بر مخالفان خویش برتری مطلق دارند. اما ابزار خشونت به خودی خود کارساز نیست و آن گاه مؤثر واقع می شود که توسط افرادی به نحوی کارآمد مورد استفاده قرار گیرد. مبارزه با افرادی که توسط عقیده ای به هم پیوند خورده اند و در استفاده از ابزارهای خشونت یک دل و بی تردیدند امری به غایت دشوار است. به یقین یکی از دلایل به ثمر نشستن انقلابهای رنگین دربرخی کشورها عدم آمادگی افراد حکومتی در به کار گیری ابزارهای خشونت بوده است علی رغم این که پاسداران رژیم های سرنگون شده ابزارهای خشونت را در اختیار داشتند. در این تردیدی نیست که حاکمان جمهوری اسلامی به هیچ وجه در حفظ وضع ایدئولوژیک اوایل انقلاب موفق نبوده اند، چرا که امروزه اکثریت مطلق مردم ایران در این کمتر تردید دارند، به عبارتی واقعیت زندگی روزمره برای آنها کمترتردیدی باقی گذاشته، که آرمان شهری که انقلاب و ایدئولوژی آن وعده می داد سرابی بیش نبوده. دیگر کسی به آن دشمن بزرگ باور ندارد، دشمنی که در برابر مردم تصویر می شد و می شود تا علت همه ی ناکارآمدی ها و بدبختی ها باشد.  این امربه ویژه صدق بیشتری دارد در مورد نسل جوان کشور که اصلا دوران انقلاب را درک نکرده و تمام حیات خویش را در جمهوری اسلامی سپری کرده. این ناباوری به آرمان شهر انقلاب ۵۷ است که اکثریت مردم را واداشته تا در پی تغییر وضعیت موجود برآیند. ولی بسیاری را اعتقاد بر این است که علی رغم این عدم موفقیت، رژیم ایران در این امر توفیق نسبی داشته است که نگرش ایدئولوژیک اقلیتی از انقلابیون سال های گذشته را حفظ کند و نیز افرادی از نسل جوان را با نگرشی ایدئولوژیک بارآورد. بنابر این درک از شرایط ایران، حضور افراد ایدئولوژیک در نظام به علاوه ی  در اختیار داشتن ابزارهای خشونت، بسیاری معتقدند که جنبش اکثریت سبز که غیر ایدئولوژیک و مسالمت آمیز است در برابر این سیستم و این شرایط احتمال ناچیزی برای موفقیت، دست کم در کوتاه مدت، خواهد داشت.

ابزارهای خشونت در دست افرادی که بر اساس اعتقاد آن را به کار می گیرند بسی بسیار متفاوت است از آن است که همان ابزار به وسیله ی فردی دیگر به کار گرفته شود، فردی که استفاده از آن ابزار را شغل خود می داند نه تکلیف. بی تردید چنین فردی اگر احساس کند که این کار شغل خوبی نیست و یا دست کم ضررهای آن بیش از نفع آن است به راحتی حاضر است که از شغل خود که خشونت ورزی است دست بردارد. بسیار سخت است که تشخیص داد پاسداران حکومت موجود از کدام دسته هستند هر چند مخالفان حکومت به ویژه افراد خارج از کشور بر این باورند که پاسداران از دسته اول هستند و جالب است که خود حکومت هم به این امر دامن می زند که طرفداران رژیم از روی اعتقاد و به عنوان یک تکلیف دست به دفاع از رژیم می زنند، که حاضرند در راه دفاع از نظام موجود جان دهند. اما چگونه ما به این باور رسیدیم که پاسداران از روی اعتقاد دست به خشونت می برند؟ آن گاه ما می توانیم این باور را صادق بدانیم که ببینیم افراد مورد نظر در راه پشتیبانی از حکومت موجود خطر می کنند و حاضرند هر هزینه ای را بپردازند، بی مزد کار می کنند و خود جوش دست به اقدام می زنند. بر اساس آن چه که تاکنون دیده شده هیچ یک از امور بالا متحقق نیست. بر خلاف مخالفان، پاسداران نه تنها اکنون در راه هم کاری با رژیم هیچ هزینه ای پرداخت نمی کنند که مستقیم و یا غیر مستقیم از مزایای بی شماری بهره مند می شوند. افرادی که در بیشتر موارد، اگر نگوییم همیشه، سازماندهی شده دست به اقدام می زنند چگونه می توانیم آنها را باورمندان به رژیم بنامیم. در واقع آن هنگام که هزینه ی دفاع از رژیم افزایش یابد می توان دریافت که پاسداران ایدئولوژیک رژیم چه کسانی هستند. بر خلاف پاسداران این مخالفان سبز هستند که هر چند از خشونت بهره نمی برند و آماده فدا کردن جان نیستند ولی می بینیم که حاضرند که هزینه بپردازند در حالی که خودجوش هستند و هیچ مزدی دریافت نمی کنند. از این رو بهتر است خیلی اسیر تبلغات رژیم نشویم که دفاع از رژیم در بین حمایت کنندگان از نظام امری اعتقادی است. البته این امر درست است که معدودی از طرفداران و ضعیت موجود معتقدانی سرسخت هستند ولی سخن در این جا در مورد اکثریت این قشر است. جالب این جاست که حکومت در تلاش برای حفظ طرفداران خویش از سیاست هایی بهره می برد که بیشتر منجر به غیرایدئولوژیک کردن افراد می انجامد. در تلاش برای جذب افراد بیشتر به سوی خویش دست به دادن بسیاری امتیازات کرده اند، مثلا کم کردن دوران خدمت افراد بسیجی، دادن پاداش به بسیجیان در ادارات و کارخانه ها و همچنین در دانشگاهها. این سیاست ها به شدت از جنبه اعتقادی این امور کاسته و به وجه هر روزی  آن افزوده، به این معنی که پاسداران، از هر قشری، به این امر بیشتر به عنوان یک شغل نگاه خواهند کرد و وقتی که این پاداش ها قطع شود و یا این که معایب و خطرات دفاع از نظام بر این پاداش ها پیشی گیرد به یقین دست از خشونت ورزی و دفاع از نظام خشونت طلب بر خواهند داشت.

با توجه به سخنان پیش گفته باید امری دیگر را هم در نظر داشت و این که چگونه می توان این نیروهای خشونت را از استفاده ی از خشونت باز داشت که خود البته می تواند دست مایه ی نوشتاری دیگر باشد. ولی می توان به طور خلاصه اشارتی داشت. با توجه به روش مسالمت آمیزمخالفان استبداد دینی این امریست مسلم که با گذر زمان آمران به خشونت مشروعیت خویش را بیش از پیش از دست بدهند. ممکن است گفته شود که اینان پیش از این نیز مشروعیت خویش را از دست داده اند. باور عمومی این است که اکثریت مردم ایران سبز هستند و لذا مشروعیتی برای دولت برآمده از انتخابات ندارند. حتی با فرض این که احمدی نژاد ۱۲ میلیون رأی در کل کشور داشته می توان گفت که با افزودن ابزارهای خشونت که شامل رسانه های دولتی هم می شود می توان گفت که رژیم موجود از توان بسیار برخوردار است و برای تعداد قابل توجهی دارای مشروعیتی است. حال اگر ما این نکته را هم اضافه کنیم که بسیاری از رأی دهندگان به آقایان موسوی و کروبی نیز می توانند از معتقدان به رژیم باشند این قدرت افزونتر خواهد شد. بنابراین بحث بر این است که این مشروعیت زدایی باید ادامه یابد تا قدرت ایشان به حداقل کاهش پیدا کند. قدر مسلم این است که استفاده از خشونت و ایجاد ناامنی نه تنها به طرفداران ایشان نخواهد افزود که به یقین از تعداد آنها خواهد کاست. هیچ چیز نباید امنیت عمومی را با خطر جدی مواجه کند که از دل ناامنی عمومی هیچ دموکراسی خارج نخواهد شد. اما آن گونه که ما تا کنون شاهد بوده ایم مبارزه مدنی مردم نه تنها به مشروعیت زدایی نظام جمهوری اسلامی در خارج از ایران کمک فراوان کرده است بلکه آنان را در میان حامیان خود نیز با مشکل جدی مواجه نموده است. برای حکومت اسلامی هر روز توجیه استفاده از خشونت در برابر عدم خشونت سخت تر شده است، این در حالی است که  توجیه خشونت در برابر خشونت نه تنها آسان می بود که تصورش موجب تصدیقش می گردید. در این تردیدی نیست که رژیم ایران به در گذر زمان بسیاری از طرفداران خود را از دست خواهد داد و جنبش سبز می تواند افراد بسیاری را جذب خود کند. بدترین اتفاقی که می توان حدس زد ممکن است برای این جنبش از جهت طرفدارانش رخ دهد ناامیدی برخی از آنهاست. ولی می توان گفت که هیچ یک ازاین ناامیدان به نیروهای پاسدار رژیم نخواهند پیوست، مگر اینکه اتفاقاتی خارج از پیش بینی رخ دهد به مانند یک جنگ داخلی یا خارجی.

کوتاه سخن این که جنبش سبز ایدئولوژیک نیست به این دلیل خیلی مهم که به خشونت به عنوان یک روش نظر نمی کند.  عدم خشونت برای این جنبش نه یک استراتژی که یک رویکرد است چرا که حتی بر فرض کارایی خشونت این جنبش آمادگی بهره برداری از آن را نداشت. در خشونت طلبی رژیم کمتر می توان شک کرد ولی در این امر که پاسداران خشونت ورز نظم موجود نیز از روی باور از ابزارهای خویش بهره می برند تردید بسیار می توان کرد. باید هزینه ی استفاده ازخشونت به انحاء مختلف بالا رود تا بتوان دید چه کسانی در استفاده از خشونت بر ضد جنبش ثابت قدم هستند.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *