تجربه ی لـــیبی برای ناتو/ آمریکا

آیا تجربه ی لیبی برای ناتو و آمریکا باعث فراموشی تجربه ی عراق و افغانستان خواهد شد؟ آیا این تجربه ی تا این جا شیرین باعث خواهد شد که این کشورها هدف های بعدی را مد نظر قرار دهند؟

با توجه به تجربه ای که کشورهای غربی در لیبی پشت سر گذاشتند این نگرانی وجود دارد که این کشورها در صدد برآیند این تجربه ی تا این جا شیرین را در دیگر کشورها از جمله ایران تکرار کنند. تجربه ی لیبی برای ناتو تا اندازه ای متفاوت بود. مهمترین تفاوتی که در عملیات ناتو در لیبی می توان به آن اشاره کرد عدم وجود تلفات انسانی برای نیروهای این سازمان بود. ناتو توانست با حمایت های هوایی و بمباران مواضع سرهنگ قذافی بدون تحمل حتی یک کشته سرهنگ معمر قذافی را سرنگون کند؛ به حمایت های هوایی آنها باید حمایت های سیاسی و تا اندازه ای تسلیحاتی این کشورها از مخالفان قذافی را نیز افزود. حال کشورهای غربی به ویژه اروپاییان توانسته اند دیکتاتوری را که به نفتش وابسته بودند را از پیش رو بردارند بدون آن که مانند همیشه به خاطر تلفات انسانی مورد انتقاد مردم خویش قرار بگیرند. در تمامی جنگ های غیردفاعی، دولت های غربی بیش از همه به خاطر تلفات انسانی جنگ برای نیروهای نظامی شان زیر فشار هستند. حال اگر ایشان بتوانند این معضل را به گونه ای که در لیبی پیش آمد در دیگر نقاط دنیا بدین گونه حل کنند، آن گاه راه برای براندازی ی برخی حکومت های سرکش دیگر نیز باز می شود.

این زنگ خطری است با صدای بسیار بلند برای دو متحد استراتژیک، ایران و سوریه. در این میان سوریه می تواند هدف بعدی این تجربه ی بسیار جذاب برای غرب باشد. اگر مخالفان حکومت سوریه که پس از شش ماه سرکوب خونین و مداومِ حرکتِ غیر مسلحانه شان بتوانند کشورهای غربی را قانع کنند که آن ها را مسلح و به لحاظ هوایی و دریایی حمایت کنند، خیلی دور از انتظار نیست که بشار اسد جوان قربانی بعدی ناتو باشد. به هیچ عنوان به نظر نمی رسد که کشورهای عضو ناتو حاضر باشند که نیروی زمینی به کشور دیگری اعزام کنند ولی حمایت هوایی و دریایی و نیز تسلیحاتی از اموری است که آن ها به راحتی می توانند مد نظر قرار بدهند؛ در واقع این مخالفان هستند که باید نشان دهند به مانند نیروهای مخالف قذافی توان مقابله با دیکتاتور کشور خویش را دارا هستند یا خیر. حرکت آنها می تواند برای ناتو جذاب باشد.

به این امر عطش ترکیه برای بر عهده گرفتن نقشی بسیار بزرگ در خاورمیانه را نیز باید افزود. سخت است نظر دادن در مورد این که عکس العمل ترکیه در قبال سوریه در آینده ی نزدیک چه خواهد بود، ولی به نظر می رسد یک پیروزی بزرگ در سوریه می تواند ترکیه را به عنوان یکی از قدرت های نظامی و نیز تاثیرگذار در سطح جهانی مطرح کند. با توجه به مرزهای زمینی و دریایی طولانی سوریه و ترکیه، می توان نقش آنکارا را در این حمله بسی مهم و تعیین کننده دانست.

اما این امر می تواند برای ایرانیان نیز از اهمیتی ویژه برخوردار باشد. اخیرا بحث خروج مجاهدین از لیست سازمان های تروریستی آمریکا مطرح شده است؛ سازمان مجاهدین به شدت تلاش می کند که از این لیست خارج شود تا بتواند به عنوان یک اپوزیسیون مشروع خود را مطرح کند؛ اپوزیسیونی که به گفته ی خودشان سازمان یافته ترین اپوزیسیون نظام جمهوری ی اسلامی است. عمل وزارت خارجه ی آمریکا در خارج کردن یا نگه داشتن این سازمان در لیست کشورهای تروریستی می تواند تا اندازه ای نشانگر افکاری باشد که سیاست سازان آمریکایی در سر می پرورند. به عبارتی روشن تر خروج مجاهدین از این لیست می تواند نشان آن باشد که دولت آمریکا به نحوی در صدد استفاده از این گروه شبه نظامی است، گروهی که هیچ گاه از تلاش برای متقاعد کردن قدرت های غربی و به ویژه آمریکا را برای حمله ی نظامی به ایران دست نکشیده؛ همچنین این سازمان تروریستی سعی کرده خود را به عنوان شریکی مطمئن معرفی کند، چه در عملیات نظامی علیه ایران چه در کنترل ایران پس از حمله ی نظامی.

از این رو تلاش های گسترده ی فعالان سیاسی در نگه داشتن مجاهدین خلق در لیست تروریست های دولت آمریکا بسیار به جاست. بزرگی خطری که این گروه می تواند ایجاد کند جبران کننده ی کمی احتمال رخداد آن است.

تروریست ماندن مجاهدین به سود همه است

این مطلب پادسخنی است به آنچه خانم بقراط در تارنمای گویا نیوز منتشر کرده بودند زیر عنوان “تروریست ماندن مجاهدین به سود کیست؟” و پاسخ ایشان این است که این امر تنها به س،ر جمهوری اسلامی است.

بخواهم خیلی رک پاسخ دهم باید بگویم که این امر به نفع تمامی مردم ایران و حتی خود مجاهدین خواهد بود.

نخسست: این سازمان هنوز کما کان همان سازمان قبل است؛ چه چیزی در این سازمان تغییر کرده که شما را واداشته که به گفتار ایشان اعتماد کنید که دیگر اهل ترور و جنگ نیستند؟ رهبری سازمان عوض شده (هنوز همان خواهر و برادر در کرسی ریاست سی ساله خویش پابرجایند)؟ آیا سازمان پادگان نظامی اشرف را برچیده است؟ چه گونه یک حزب سیاسی به اردوگاهِ مخوفی چون اشرف نیاز می تواند نیاز پیدا کند به جز احتمالا مشارکت در جنگی دیگر. چرا رهبران سازمان می خواهند مریدان خویش را در آنجا به زور یا به اختیار خود حفظ کنند؟

دوم : سازمانی که در راهروهای کنگره ی آمریکا در حال لابی برای جنگ علیه مردم ایران است چه گونه می تواند خود را حامی دموکراسی بداند؟ سازمانی که در هیچ یک از رده هایش دموکراتیک عمل نمی کند، ادعای دموکراسی خواهیش ادعایی واهی است. اگر سازمان فکر می کند که جنگیدن علیه مردم ایران و کشتن مردم و سربازان ایرانی امری خطا بوده است، کمترین کاری که می توانستند، و هنوز می توانند، بکنند، البته تغییر رهبرانی است که این تصمیم های خطیر خطرناک را گرفتند؛ اما عدم تغییر رهبران سازمان نشان می دهد که سازمان مجاهدین دو سر دارد و چند هزار فرمانبردار که به نحو خطرناکی مجریان فرمان های خطرناک این دو فرمانده ی جنگ طلبِ اهلِ ترور هستند.

سوم و مهمتر از همه این است که دلایل فعالان سیاسی برای نگه داشتن نام سازمان مجاهدین در لیست تروریست ها بیشتر از آنهایی است که شما برشمرده اید. در صورتی که این سازمان در لیست سازمان های تروریستی باقی نماند لوازم زیر را به همراه خواهد داشت (من نفعی را که احتمالا جمهوری اسلامی ایران از این امر می برد در نظر نگرفته ام):

  • فعالان سازمان می توانند به مانند گذشته اما آزادانه تر در راهروهای کنگره برای جنگ علیه مردم ایران (نه حکومت ایران که سود حکومت احتمالا بیشتر در جنگ است) به لابی مشغول باشند و نمایندگان کنگره را قانع کنند که معضل ایران تنها راه حل نظامی دارد.
  • با توجه به سازمان یافته بودن و قدرت مالی کم نظیری که  سازمان در اختیار دارد بعید نیست که بتوانند خود را به عنوان نمایندگان واقعی ی مردم در واشنگتن معرفی کنند؛ و البته دولت آمریکا به ویژه از نوع جمهوری خواه آن، به احتمال زیاد تحت تاثیر ایشان قرار بگیرد و به آنها به عنوان منبع اطلاعاتی برای حل معضل ایران تکیه کند.
  • سازمان یافته بودن، قدرت لابی، و توانایی مالی آنها می تواند به آمریکایی ها این ایده را تحمیل کند که در صورت حمله به ایران از یک آلترناتیو سازمان یافته و احتمالا مردمی برخوردارند. این نکته ای است که خود مجاهدین بر آن تاکید دارد که تنها اپوزیسون سازمان یافته هستند.

همه و همه ی این ها فعالان سیاسی چه ایرانی و چه غیرایرانی را واداشته که تمامی تلاش خویش را به کار گیرند تا این سازمانِ هنوز تروریستی در لیست سازمان های تروریستی آمریکا باقی بماند تا دست کم این امر قدرت مانور آنها را در واشنگتن و سراسر دنیا کاهش دهد.

یک نکته؛ شما گفته اید که همه اشتباه می کنند و سازمان مجاهدین هم از دیگران متمایز نیست، چریک های فدایی خلق یا حزب توده. بین اشتباهات مجاهدین و دیگر گروه ها تفاوتی عظیم است و آن این که در طول دوران جنگ ایران و عراق به نفع عراق جنگیده و به گفته ی خودشان که احتمال خالی از اغراق نیز نباشد ده ها هزار نفر از سربازان ایرانی را که برای دفاع از ایران می جنگیدند به خاک و خون کشیده اند؛ این تفاوتی بسیار عظیم است. نمی توان مجاهدین را در کنار حزب توده قرار داد با این فرض احتمالی که اگر شانس آن دست می داد حزب توده با شوروی در حمله به ایران همکاری می کرد. من از ترورهای خیابانی سازمان مجاهدین در ایران سخن نمی گویم، بلکه  سخن از همکاری با یک دشمن خارجی در حمله ی مستقیم به کشور و کشتن بسیاری از سربازان ایرانی است؛ همکاری اطلاعاتی با عراقی ها دیگر جنایتی است که نمی توان به سادگی از کنار آن گذشت. نه خانم بقراط این گروه مانند دیگر گروه ها نیست؛ با یک جمله ی ساده ی “همه ی گروه ها اشتباه کرده اند” نمی توان همه چیز را حل کرد؛ ولی من معتقد نیستم که اشتباهات سازمان مجاهدین نابخشودنی است؛ همه اشتباه می کنند و همکاری با عراق در جنگ هم اشتباه بوده، هر چند خیلی عظیم. ولی امر مهمتر این است که این سازمان

نه به اشتباهاتش اعتراف می کند (چون سازمانی دموکراتیک نیست)،

نه از مردم ایران عذر خواهی می کند،

نه رویه ی جنگ طلبانه اش را عوض می کند،

نه اردوگاه اشرف را برمی چیند؛ امری که بسیار ظن برانگیز است؛ آیا آنها می خواهند گروهی نظامی باقی بمانند تا در آینده در یک حمله ی نظامی به ایران در کنار آمریکا شرکت کنند؟

پس به نفع مردم ایران است که سازمان مجاهدین که گروهی کماکان تروریستی است در لیست تروریست ها باقی بماند.

Why Arabs Could BUT Iranians Could NOT ?

There is a legitimate question worth being asked; why Arab could revolutionize their countries while Iranians failed?

This question became more serious after the big ongoing bloodshed  in Syria. Before Syrian uprising there were some answers to this question: the Egyptian army did not crack down on the protesters while the Iranian Revolutionary Guard reacted brutally; in general there were not any brutal crack down on the Egyptian protesters; also the good relationship with the US was helpful, because Obama administration defended protesters.

However, the situation critically changed when Arab Spring reached Syria; there, in Syria there were no track of charming weather of Spring, but the harshness of winter. Against people in Tunisia and Egypt, Syrians faced with the most brutal response to a protest in recent years. In spite of ruthless crack down by the Assad regime, Syrian people have resisted until the present moment, i.e. more than six months.

Therefore, the situation in Syria is more like Iran; it has a ruthless government; it does not enjoy a friendly relationship with the US. Now after the brutality which is being used by the Syrian army and government, it is legitimate to ask why people in Syria still resisting but Iranian people after some bloodshed gave up. Contrary to Arab uprisings which lacked any figure as the leader Iranian protesters were enjoying a kind of leadership by presidential election candidates, Musavi and Karoubi.

was its failure due to its leadership and even the point of having a leadership?

Could someone say Iranians and Syrians want different things?

Are the people in Syria braver than Iranian people? Or could someone say while Iranian protesters were liberal forces, in Syria fundamentalists are fighting the government, ideologically equipped people?

How much the factor of being Arab is importnat in Syrian uprising?

Or the policies implemented by Iranian regime were more efficient than Assad’s?

Answers to these questions may clarify the situation for Iranians, the regime and the opposition, who are closely watching the chain of events in the region.

باخــــــــــــــت جمهوری اسلامی به فــــلسفه

اخیراً، روزنامه یِ اعتماد اعلام کرد که دانشگاه علامه، تنها دانشگاه تخصصی علوم انسانی،  پذیرش دانشجو در برخی از رشته ها را متوقف کرده است، از جمله فلسفه. به هر حال پس از بحث های دوران بعد از انتخابات پیرامون خطــــر علوم انسانی به نظر می رسد که آخرین راه در خارج کردن این رشته ها از انتخاب دانشجویان یافته شده است. نظام های دیکتاتوری از هر نوع که باشند جنبه های تکنولوژیکی مدرنیته را به سختی در آغوش می کشند چرا که به افزایش قدرت ایشان کمک می کند؛ این در حالی است که آن جنبه هایی از مدرنیته که در علوم انسانی تبلور یافته را ناسازگار با قدرت می یابند. بحث هایی از قبیل آزادی، دموکراسی، حقوق بشر، خدا و دین، رابطه ی دین و قدرت و موضوعاتی از این دست بحث های خطــــرناک قلمداد می شوند و لذا باید به شدت کنترل شوند؛ این چیزی بوده که در نظام جمهوری اسلامی از ابتدا شاهد آن بوده ایم. در این جا من به گونه ای کوتاه به کنترل فلسفه در ایران توسط حکومت ایران اشاره ای کوتاه می کنم.

ابزارهای مختلفی برای در کنترل گرفتن تفکر فلسفی به کار گرفته شده. از نخستینِ این ابزارها می توان به اخراج اساتید دگراندیش از دانشگاه اشاره کرد؛ گاه این اخراج به نحو رسمی اتفاق افتاده است، مانند اخراج دکتر سروش از دانشگاه تهران یا با تحت فشار گذاشتن آنها را مجبور به ترکمی کردند. ابزار دیگر، نظارت شدید بر گزینش نیروهای جدید بوده است به نحوی که گزیده شدن برای تدریس در این رشته ها امری است بس صعب. پس از انقلاب با توجه به دمخوری حلقه ی فردیدی با قدرت و همصدایی آن ها با جریان حاکم می توان دید که تمامی گروه های فلسفه به نحوی توسط ایشان مهره چینی شد؛ یعنی مدرسان فلسفه در گروه های فلسفی در دانشگاه ها یا باید همفکر با این حلقه باشند و یا این که قسمتی از تاریخ فلسفه را تدریس کنند که ایشان خطری در آن حس نمی کنند. چنین است که فلسفه ی نوع انگلیسی در دانشگاه های ایران تا دوران اخیر بسیار کم تدریس می شد یا حتی نادیده گرفته می شد.

راه سوم برای به رام کردن تفکر فلسفی تربیت معلمان فلسفه در حوزه های علوم دینی و نیز اعزام دانشجو به خارج بوده؛ دانشجویانی که گزینش می شوند و قرار است که در بازگشت کنترل گروه های فلسفه را به دست بگیرند. در این راه موسسه ی امام خمینی، معروف به موسسه ی مصباح، شاخص ترین این مراکز برای تربیت متکلمان مجهز به فلسفه ی مدرن بوده است. با روی کار آمدن دولت محمود احمدی نژاد و موج جدید اخراج اساتید گروه های علوم انسانی از جمله فلسفه می توان به این نتیجه رسید که هنوز خطر این علوم مرتفع نشده است. با حوادث پس از انتخابات و سخنرانی بلندپایه ترین مقامات جمهوری اسلامی بر ضد این علوم و یادآوری خطــــــر علوم انسانی می توان به یقین رسید که جمهوری اسلامی این علوم را هنوز خطری جدی برای خویش احساس می کند و با بستن گروه فلسفه ی دانشگاه علامه نشان می دهد که آن را رام نشدنی یافته است.

تلاش هـــــــــــــــــــــــای بی نتیجه!

گروه فلسفه ی دانشگاه علامه متشکل از استادانی است کم و بیش مورد تایید نظام و البته نظام نیز مورد علاقه ی آنها. این استادان قرار بود که در دانشگاه فلسفه ی غرب را به نحوی تدریس کنند که خطری برای اسلام و نظام مبتنی بر آن تولید نکند؛ به نظر می رسد که این اساتید در این امر شکست خورده اند. پس از اخراج مرتضی مردیها، استاد دگراندیش گروه فلسفه، سرشناسترین معلمان فلسفه ی این گروه عبارتند از دکتر یحیی یثربی، دکتر عبدالله نصری، و دکتر حمید آیت اللهی؛ اساتیدی که حضوری فعال نیز در سیمای جمهوری اسلامی دارند. به نظر می رسد که استادان نامبرده نتوانستند به دانشجویانشان بیاموزند آن چیزی را که نظام می خواهد فکر کنند، بگویند، و بنویسند. پس آخرین راه چیزی نبود جز بستن این گروه ها و البته تعطیلی دکانی که اساتید نامبرده از آن نان فطیری می خوردند.

فلســــــــــــفه خـــــــــــــــــارج از دانشگاه !!!!

اگر به نخبگان فکری جامعه ی ایران پس از انقلاب بنگریم می بینیم که بسیاری از آنها در این دانشگاه ها نه پرورده شده اند و نه تدریس می کنند. از آن رو که مدرسان فلسفه در دانشگاه های ایران اهل اندیشه نیستند در جامعه ی فکری نیز منشا اثر چندانی نبوده اند. بهترین نمونه گروه فلسفه ی دانشگاه تهران به عنوان مهمترین گروه فلسفه ی ایران است. کدامیک از استادان این گروه را می توان صاحب نظر و منشا اثر دانست. به معنی دقیق کلمه هیچ کدام. امروزه ما شاهد هستیم که موج بزرگی از کتاب های فلسفی در ایران در حال ترجمه و تالیف اند. می توان گفت که جامعه ی ایران به لحاظ فلسفی کاملا به روز است، چرا که اکثر کتاب ها یا ترجمه شده اند و یا این که دانشجویان از طریق منابع لاتین به آنها دسترسی دارند. تعداد بسیار ناچیزی از این کتاب ها توسط استادان این گروه ها ترجمه یا تالیف شده اند. در مقابل می توان گروه های فلسفی زنده و پویا را خارج از دانشگاه ها یافت که کار ترجمه و تالیف را انجام می دهند. بهترین مترجمان ما در حوزه ی فلسفه هیچکدام در دانشگاه های ایران مشغول تدریس نبوده اند؛ البته ترجمه های بسیار ناجوری از برخی اساتید دانشگاه در دسترس است. از این روست که باید گفت هر چند کارِ بستنِ گروه های فلسفی ممکن است در کوتاه مدت آبی به آسیاب نظام جمهوری اسلامی بریزد، در دراز مدت تاثیر چندانی نخواهد داشت، چرا که اولا این گروه ها چندان منشا اثر نبوده اند و قبلا از حیز انتفاع خارج شده بودند و ثانیا با حضور دنیای مجازی دسترسی به مفاهیم خطرناک فلسفی بسیار ساده است.

هر چند بسته شدن این گروه های اندیشه ناراحت کننده است، ولی به سختی می توان گفت که این امر عطش ایرانیان فلسفه زده را فرومی نشاند؛ علاقه مندان فلسفه به نحو موثرتری جذب گروه های خارج از دانشگاه خواهند شد.