چرا نمی توان خشونت را موعظه کرد؟

نوشتار زیر در پی آن است که خیلی خلاصه پرسش های زیر را پاسخ گوید.

ایدئولوژی چیست؟

آیا جنبش کنونی در ایران، جنبش سبز، جنبشی ایدئولوژیک است؟

آیا دولت ایران و هواداران آن ایدئولوژیک هستند؟

ایدئولوژی؟

از ایدئولوژی فهم های گونه گونی عرضه شده است. من سعی می کنم که به طور خلاصه آن چه که در از ایدئولوژی فهم می کنم را بیان کنم. به نظر من ایدئولوژی یک هویت مستقل نیست که بتوان به آن اشاره کرد و گفت که این امر ایدئولوژی است، مثل اینکه ما به فلسفه یک فیسلوف اشاره می کنیم و می گوییم که این فلسفه کانت است که در این کتاب یا کتابها بیان شده است. نمونه یِ بهتر دین است که مجموعه ای از گزاره هاست که می توان در متون مقدس ادیان مختلف یافت. از این جهت دین یک مجموعه ی مستقلی از عقاید است، همان گونه که فلسفه یک فیلسوف چنین است. اما ایدئولوژی این گونه نیست، به این معنی که ایدئولوژی مجموعه ی از عقاید نیست. نمی توان به یک مجموعه ی از عقاید اشاره کرد و گفت این فلان ایدئولوژی است. من بر این اعتقادم که ایدئولوژی نوعی خوانش و یا رویکرد است به مجموعه ای از عقاید. امّا این مجموعه به خودی خود ایدئولوژی نیست بلکه باید ایدئولوژیک شود. لذا ما فهم های/نگرشهای ایدئولوژیک داریم. آیا مسیحیت، اسلام، و یا مارکسیسم ایدئولوژی هستند؟ می توان گفت که هیچ کدام از این ها ایدئولوژیک نیستند بلکه می توانند خوانشهای ایدئولوژیک داشته باشند، مثل فهم ایدئولوژیک از اسلام، از مسیحیت، از مارکسیسم و یا حتی از لیبرالیسم.  هر چند نباید این نکته را از نظر دور داشت که برخی از مشرب های فکری دارای ظرفیت بیشتری برای برداشت هایی ایدئولوژیک هستند و ادیان از نمونه عقایدی هستند که از این ظرفیت بسیار بالا برای این گونه فهم برخوردارمی باشند.

حال باید دید که چه فهمی را می توان ایدئولوژیک دانست. فهم های ایدئولوژیک دارای خصایصی هستند. نخستین ویژگی جزمی بودنشان است، به این معنی که حاضر نیستند به سخنان مخالف گوش فرا دهند و وارد گفت و گو شوند.

آنها اگر هم وارد گفت و گویی می شوند نه برای سنجیدن افکار خود با دیگران بر اساس معیارهای مشترک بلکه برای تحمیل افکار خود و تغییر افکار طرف مقابل است. این خصیصه خود ناشی ازدو ویژگی دیگر رویکردهای ایدئولوژیک است. یکی این که در رویکردهای ایدئولوژیک اشخاص سخنان و افکار را بدون دلیل می پذیرند. این گفته به این معنی نیست که لزوما دلیلی برای آن افکار وجود ندارد بلکه این که افراد ایدئولوژی زده عموما بدون دلیل به پذیرش اقدام می کنند. ممکن است بتوان برای گزاره ی الف دلیلی یافت ولی پذیرش ایدئولوژیک اصولا بر مبنای دلیل نیست. دیگر این که افراد ایدئولوژی زده در این خیال هستند که حقیفت نزد آنهاست و بلکه تمام حقیقت. به عبارتی آنها فرمول حقیقت را یافته اند، فرمولی که توان آن دارد که همه ی جوانب تاریک زندگی را روشن کند. بر این اساس ایشان به هیچ گونه حاضر نیستند که وارد بحث های منطقی برای سنجش افکار و آرایشان شوند، چرا که اولا دلایل روشنی بر عقاید خود ندارند و دوم این که حقیقت نزدشان حاضر است و نیازی به گفت و گو برای پیدایی حقیقت نیست. از این روست که نباید گمان کرد ایدئولوژی مخصوص مذهب و افراد مذهبی است. از قضا انسانهای لا مذهب ایدئولوژیک نیز بسیار داریم چرا که در رویکردشان به مسأله دین و خدا ایدئولوژیک هستند. یعنی حاضر نیستند که افکارشان در رد و انکار دین و خدا در معرض سنجش قرار گیرد و از این جهت ایدئولوژیکند.

از خصایص پیش گفته خصیصه یِ دیگری ناشی می شود که همانا مقاومت نگرش های ایدئولوژیک در برابر تغییر است. البته باید پذیرفت تمامی افکار مستقر در برابر تغییر مقاومت می کنند و سعی می کنند که همانی که هستند بمانند، به اصطلاح محافظه کارند. این قضیه در مورد ادیان، مکاتب فلسفی، و حتی تئوری های علمی صادق است. اما نکته مهم در این جا این است که ایستادگی در برابر تغییر در علوم تجربی و سایر دانشهای نهادینه ی بشری مطابق با روش شناسی مقبولِ   جامعه یِ علمی مورد نظر است. مثلا در علم، تئوری مستقر تلاش می کند که با کم کردن یا افزودن به ادعاهای خود مثال های نقض طرح شده را پاسخ گوید، به طریقی که جامعه ی علمی زمان بپذیرد، و از این طریق اعتبار خویش را حفظ کند. ولی این در حالی است که در رویکرد ایدئولوژیک به هر یک از این دانش ها از تمامی ابزارهای لازم برای مسکوت کردن نظر مقابل که ضمناً خطرناک نیز تلقی می شود استفاده به عمل می آید. نمونه بارز این امر را می توان در رفتار کلیسا با گالیله دید. یعنی اینان اول هر گونه نقدی را خطرناک تلقی می کنند و در ادامه برای از بین بردن این خطر از هر وسیله ای بهره می گیرند. اما چرا باید دیدگاههای ایدئولوژیک در مقابل تغییر مقاومتی این چنین از خود بروز دهند؟

دلیل مقاومت در برابر تغییر را باید در ویژگیهای دیگر ایدئولوژی اندیشی جستجو کرد. فهم های ایدئولوژیک در واقعیت خود پاسخ به شماری از آرزوهای عمومی بشری هستند که قرار است در آینده ای نامعلوم (یعنی به لحاظ زمانی نا متعین) در یک موقعیت آرمانشهری برآورده شوند، در آرمانشهری که ایدئولوژی پس از کسب قدرت بر پای خواهد کرد تمامی این آمال برآورده خواهد شد (این ویژگی همچنین نشان می دهد که چرا انسانها چنان سخنانی را بدون دلیل می پذیرند، چون که نگاه ایدئولوژیک پاسخی است به خواست ها و آرزوها و آمال آنها، لذا نیازی به توجیه ندارد چون که آرزوهای مورد نظر اموری هستند مطلوب). اگر چنین باشد هر گونه تغییر در این باورهای ایدئولوژیک به معنی از بین رفتن آرزوها و خواسته های باورمندان می باشد که این امر باعث برانگیختن مقاومت این افراد می گردد. این در حالی است که در علم این گونه نیست، و تغییر در یک باور علمی آن چنان نیست که زندگی باورمندان به آن را دگرگون کند.البته در این جا می توان به این امر اشاره کرد که رویکرد ایدئولوژیک به علم هم ممکن است. بهترین نمونه را می توان در خوانشی که آلمان نازی از علم ژنتیک و نژاد شناسی داشت سراغ گرفت. این علوم به خودی خود ایدئولوژیک نیستند ولی نازی ها در دوره ای رویکردی ایدئولوژیک به آنها  داشتند و یا دست کم می توان گفت که از آن استفاده ایدئولوژیک کردند. چنین برداشتی از علم نیز در برابر تغییر مقاومت می کند چون تمام زندگی باورمندان به آن را تغییر می دهد. اما دلیل دیگر که باعث مقاومت در برابر تغییر می شود به ویژگی دیگری بر میگردد و آن این است که معمولا ایدئولوژی ها برآورنده ی منافع گروهی خاص هستند. از این رو هر گونه تغییری در باورهای ایدئولوژیک در تضاد مستقیم با منافع برخی گروه هاست که این امر به مقاومت های شدید می انجامد. هر چند این مقاومت ها ممکن است خیلی هم خود آگاهانه نباشد.

اما خصیصه ی دیگر در رویکردهای ایدئولوژیک تقسیم بندی بین دوست و دشمن است. همه می دانیم که ما به برخی قضایا معتقدیم که دیگران به آنها بی اعتقادند. اما این به آن معنی نیست که ما انسانها را از دریچه ی دوست و دشمن بنگریم، که هر که با ما نیست بر ماست. در یک نگاه ایدئولوژیک هر کس که در اعتقاد من با من سهیم نیست دشمن تلقی می شود. اینها تنها مقولاتی هستند که انسان ایدئولوژیک در قالب آنها انسان و روابط انسانی را می تواند بفهمد. درحالت غیر ایدئولوژیک انسانها در رابطه با همدیگر در قالبهای مختلف می گنجند و روابط انسانی بسی پیچیده تر است ولی در حالت ایدئولوژیک انسانها فقط در دو دسته دوست و دشمن قرار می گیرند. به نظر می رسد دلیل این امر در نیاز رویکردهای ایدئولوژیک به دشمن قرار دارد. ایدئولوژی ها همیشه در پی قدرت هستند و برای کسب قدرت نیاز است که با دیگر گروه های رقیب رقابت شود. در این میان برای بسیج نیرو به شدت نیاز هست که گروههای مخالف دشمن نشان داده شوند و ترس از حضور آنها در قدرت بزرگ و وحشت آور. اما مهمتر از آن هنگامی است که آنها قدرت را به دست می گیرند، آن هنگام نیاز آنها برای حضور دشمن از هر نوعی که باشد ضروری است. هنگامی که آنها قدرت را در دست می گیرند، باید آرمانشهری را که قول آن را داده بودند متحقق کنند. اما از آن جایی که لوازم جهان واقع از جهان متوهمانه ی آنها متفاوت است، خود را عاجز از تحقق جهان موعود می یابند. همان گونه هم که گفته شد در توان آنها نیست که بپذیرند مرتکب اشتباه شده اند و باید تغییراتی در رویکرد خود بدهند، بنابراین بهترین راه این است که این گونه نشان دهند که تمامی نارسایی ها و نا کارآمدی ها ناشی از توطئه ها و سنگ اندازی یک دشمن است. همچنین در برخورد با مخالفین می توانند با انتساب آنها به دشمن هر گونه که بخواهند با آنان رفتار کنند. از همه مهمتر می توانند همیشه فضا را رادیکال نگه کنند. این خود دوباره نشانی آشکار است که دین به خودی خود ایدئولوژیک نیست چرا که دین از آن جهت که دین است نیازی به دشمن تراشی ندارد.حال آن که دین ایدئولوژیک شده نیاز مبرم به یک دشمن بر ساخته خواهد داشت.

اگر بپرسیم ریشه نگرش های ایدئولوژیک به یک مکتب یا هدف از کجا سرچشمه می گیرد، به نظر می رسد پاسخ را باید درکلید- واژه ی قدرت جستجو کرد، یعنی آن هنگام که آموزه های یک مکتب با قدرت پیوند می خورد. در متون دینی احکامی است که از مؤمنان خواسته شده است که به آن احکام عمل کنند. این امر به خودی خود ایدئولوژیک نیست ولی آن هنگام که کسانی از طریق خواست اجرای این احکام در پی کسب قدرت برآیند و اجرای این احکام را برابرقرار دهند با تحقق یک آرمانشهری که تمام آرزوهای مؤمنان در آن برآورده می شود ما با خوانشی ایدئولوژیک از یک دین روبه رو هستیم. در حالی که متن دینی احتمالا این تفسیرایدئولوژیک  را تاب  می آورد بسیاری از تفاسیر دیگر نیز بر آن قابل اطلاق است. بنابراین شاید بتوان گفت که ایدئولوژی در واقع خوانشی است بر اساس قدرت از یک مکتب فکری، خواه این مکتب دینی باشد خواه غیر دینی خواه ضد دینی. اما نکته دیگر این است که همیشه ایدئولوژی ها در راه رسیدن به هدف خود که کسب قدرت است استفاده از هر ابزاری را روا می دارند، و به عبارتی روایی خشونت برای آنها امری است مسلم . روایی خشونت جزیی ذاتی از نگرش های ایدئولوژیک است. به نظر می رسد تمایل به استفاده از خشونت در هر صورتی از آن ریشه در دو ویژگی پیش گفته دارد. نخست اینکه ایدئولوژی ها مخالفان را دشمن می شمرند و دیگر اینکه آرمانشهری را در آینده نوید می دهند. بنابراین تصور این دو ویژگی برابر است با تصور استفاده از خشونت. وقتی که مخالف دشمنی است که قصد دارد که مانع تحقق بهشتی شود که ایدئولوژی نوید می دهد، برخورد با چنین دشمنی جز از راه خشونت چه راه دیگری می تواند داشته باشد. آنها در توجیه استفاده از خشونت، مخالف را دشمن جلوه می دهند و دشمن را بسی بزرگ و هدف را از همه بزرگتر. در چنین شرایطی چه قبل و چه بعد از به قدرت رسیدن استفاده از خشونت به خودی خود خشونت توجیه می شود. به نظر می رسد که هیچ ایدئولوژی نمی تواند بدون خشونت باشد، و اگر نگرشی باشد که خشونت را ترویج نکند، آن نگرش به هیچ وجه نمی تواند ایدئولوژیک باشد.هر کجا که ایدئولوژی باشد همراه با خشونت است ولی البته این به این معنی نیست که همه ی خشونت ها ایدئولوژیک باشند.
*             *            *

جنبش سبز و ایدئولوژی!

با توجه به آنچه پیرامون نگرش های ایدئولوژیک گفته شد، پرسش این است که آیا می توان جنبش اعتراضی اخیر در ایران، جنبش سبز مردم ایران، را جنبشی با رویکرد ایدئولوژیک قلمداد کرد. اکنون که ما در یک سالگی این جنبش هستیم می توانیم قضاوتی واقع بینانه تر در مورد این جنبش و ویژگی های آن داشته باشیم. پیرامون این جنبش بسیار سخن رفته و خوانش های گونه گون از آن ارائه گردیده است. برخی آن را جنبشی مذهبی، برخی سکولار، و دیگرانی آن را ضد مذهب قلمداد کرده اند. این گونه تفاسیر محل اختلاف اند و کمتر توافقی بر سر آنها حاصل. اما در یک مورد توافقی نسبی وجود دارد و آن این که جنبش سبز، جنبشی مسالمت آمیز و غیر خشونت طلبانه است. به عبارتی قرارنیست که این جنبش برای رسیدن به اهداف خود از ابزارها و رویکردهای خشونت آمیز بهره برداری کند. چنان که مهمترین رخدادی که به شناسنامه ی این جنبش در سطح جهان تبدیل شد راهپیمایی میلیونی مردم در تهران بود که در سکوت برگزار شد، راهپیمایی ای میلیونی بدون توسل به خشونت درقلب خاورمیانه با شعار« رأی من کجاست».

اگر بپذیریم که این امری است که اکثریت روشنفکران و نیز افراد دخیل در جنبش بر آن توافق دارند، بنابراین ما می توانیم نقطه ورود خود به فهم جنبش را همین نکته قرار دهیم.جنبش سبز حرکتی بدون خشونت برای بدست آوردن حقوق مسلم اما از دست رفته ی انسان مدرن در ایران.

حال پرسش اساسی این است که چرا و چگونه افرادی بسیاری به این نتیجه رسیدند که برای رسیدن به هدف مشترکشان باید از روش های مدنی و بدون خشونت استفاده کنند؟ عموما حرکت های اعتراضی با خشونت همراهند، به ویژه در کشورهای در حال توسعه. این پرسش وقتی برجسته تر می شود که در نظر داشته باشیم این جنبش حرکت خود را به گونه ای خود جوش و بدون هر گونه رهبری آغاز کرد. لذا بر این نکته نمی توان تأکید کرد که رهبران این روش را برگزیدندو به مردم آموختند و مردمان از آن پیروی کردند. رهبران کنونی جنبش به وسیله خود مردم به گونه ای دموکراتیک برگزیده شدند و البته ایشان نیز در ادامه بر این روش تأکید کردند و سعی فراوان کردند که همین روش را حفظ کنند. از این رو، به نظر می رسد پاسخ پرسش را باید در رویکرد همه گیر اکثریت ایرانیان به سیاست و زندگی در دوران کنونی و زمان حاضر جست و جو کرد، فهمی که آنان را از خشونت ورزی به دور می دارد، بدون اینکه نیازی باشد که با هم مشورت کنند تا به این نتیجه برسند که راه های مسالمت آمیز به از دیگر طرق است یا کسی به آنها این روش را دیکته کند. برای پیدا کردن پاسخ پرسش خویش که چه شد که جنبشگران راه های غیر خشونت آمیز را بر خشونت ترجیح دادند باید به بررسی افراد حاضر و فعال در جنبش بپردازیم، افرادی که جنبش با آنها آغاز شد و هنوزبه همت آنان برپاست.

ایران کشوری است با ترکیب جمعیتی بسیار جوان، به گونه ای که می توان گفت که اکثریت مطلق جمعیت ایران را افراد زیر سی و پنج سال تشکیل می دهند. همان گونه که انتظار می رود، این افراد اکثریت فعالان در جنبش سبز را شامل می شوند. این نسل جوان، نسلی است که می توان گفت کاملا پس از انقلاب رشد کرده است و تجربه ای از دوران شاه، خود انقلاب، هیجانات، و خشونت های آن ندارد. هرچند برخی از آنان خشونت جنگ ایران و عراق را درک کرده اند اما دردناکترین خشونتی که اینان حس کرده و چشیده اند خشونت نظام ایدئولوژیک اسلامی بوده است. ولی از آن مهم تر، آنان خشونت این نظام را همراه با ناکارآمدی آن درک کرده اند، نظامی خشن و در عین حال ناکارآمد.

با کمک تکنولوژی های ارتباطی آنان می توانند به خوبی شاهد باشند که چگونه کشورهای دیگر

به سرعت در حال پیشرفت هستند و در حالی که کم یا بیش از حقوق بشر برخوردارند. این در حالی است که ایران از زمان پیش از پیروزی انقلاب پنجاه و هفت نیز به عقب تر حرکت کرده است. از این رو بی تردید مهم ترین نکته در مورد این نسل آگاهی عمیقی است که از وضعیت خویش در مقایسه با دیگری یافته اند و این آگاهی آنان را به سوی تغییروضعیت موجود حرکت داده است، وضعیتی که آن را عمیقا مخالف زندگی انسان مدرن می یابند.

در ادامه این پرسش قابل طرح است که چه تغییری و چگونه؟ تغییری که آنان در پی آنند خیلی مشخص است، افزایش کامیابی از زندگی. آنها می خواهند به مانند دیگر مردمان در بلاد توسعه یافته از زندگی کام بیشتری بگیرند. در پی به دست آوردن همان آزادی هایی هستند که در دموکراسی های امروزی یافت می شود و خواهان برخورداری از همان بهره مندی های مادی از زندگی اند که دیگران از آن برخورداند، در یک کلام حقوق بشری که دیگران از آن بهره مندند و آنان بی بهره. اکثریت ایرانیان به ناکارآمدی رژیم موجود واقف شده اند، چه به صورت نظری چه از طریق تجربه های زندگی روزمره. نظام کنونی در هیچ جهتی موفق عمل نکرده، نه اقتصادی و نه سیاسی و نه فرهنگی، تا بتوان یکی را به دیگری بخشید، نظامی به غایت ناکارآمد. به عبارتی دیگر در نظر نسل کنونی نظم موجود از برآوری نیازهای آنها به عنوان یک انسان مدرن در زندگی مدرن کنونی ناتوان است، هر چند وعده ی آبادی دنیایی دیگر را می دهد. می توان گفت که ما در مرحله ای هستیم که جمعیت کثیری از مردم به ویژه نسل جوان نه در ظاهر که به لحاظ ذهنیت هم مدرن شده اند و دیگر تاب نظام غیر مدرنی را که بوسیله ی روحانیت حاکم شده ندارند. از این جهت کمتر اختلافی میان مردمان و حتی روشنفکران وجود دارد که نظم موجود نیازمند تغییراتی است که در آن این حقوق مسلم اما دریغ شده برای ایرانیان فراهم آید تا به نظام های مدرن نزدیک تر گردد. هدف مورد توافق عمومی ایجاد تغییرات واصلاحاتی که نظم موجود را به نظمی مردم سالار نزدیک کند، چرا که تجربه نشان داده است که نظام های مردم سالار به سبکی که در کشورهای توسعه یافته موجودند در برآوری این حقوق موفق عمل کرده اند. به عبارتی روشن تر در این کمتر اختلاف است که مردم چه می خواهند و نیز در این که باید بی خشونت به این اهداف رسید. اختلاف در این است که آیا ممکن است از طریق اصلاحاتی در نظم موجود به هدف مورد نظر دست یافت و یا این که باید این نظم را به گونه ای انقلابی دگرگون کرد که دیگر هیچ شباهتی بین نظم موجود و نظمی که قرار است در آینده برقرار شود موجود نباشد (در این جا به ویژه نقش مذهب در آینده قدرت چالش برانگیز است. من به این اختلافات نخواهم پرداخت ولی آنچه من قصد دارم که آن را بررسم چرایی روش مسالمت جویانه در این حرکت است. این امری است که توافقی نسبی در مورد آن وجود دارد.

با توجه به آن چه که گفته شد، می توان به بحث جنبش سبز و ایدئولوژی منتقل شد، و این نکته که آیا جنبش سبز دارای نگرش ایدئولوژیک است یا نه. با توجه به خصایص برشمرده برای ایدئولوژی که یکی از مهترین آنها به کار گیری روش های خشونت آمیز بود می توان گفت که این جنبش ایدئولوژیک نیست. نکته این جاست که عدم خشونت طلبی این جنبش به خاطراین است که ایدئولوژیک نیست و نه این که چون خشونت طلب نیست ایدئولوژیک نمی باشد. جهت دیگری که این جنبش را غیر ایدئولوژیک می کند عدم وجود یک رهبر کاریزماتیک است، رهبری که فرمان دهد و دیگران بی هر گونه پرسش آن را اجرا کنند. در این جنبش اهل فکر بسیارند و در موضوعات مطروحه نظر خویش را دارند.  دیگر این که جنبشگران در پی یک آرمان شهر نیستند، آرمان شهری موعود که عموما به وسیله ی رهبر یا پیشوا وعده داده می شود. گمان عمومی بر این نیست که با ایجاد تغییرات مورد نظر جنبش آرمان شهری به عرصه وجود آید، اما گمان آنها چنین است که زندگی بهتر شود. همچنین آنها در پی مبارزه ای نیستند تا در آینده ای نامعلوم برای افرادی نامشخص این زندگی بهتر را فراهم آورند. لذا ایجاد تغییرات خیلی بزرگ را نه واقع بینانه می بیینند و نه در کوتاه مدت در توان خویش پس در صدد نیستند که همه چیز را از جای برکنند و از نو بنیاد کنند. بلکه به نظر آنها می توان با اصلاحاتی در نهادهای موجود هم به سوی یک دموکراسی قابل قبول حرکت کرد.

دیگر این که نگاه جنبش کاملا تکثرگرایانه (پلورالیستیک) است. از آن رو که این جنبش دغدغه حقیقت ندارد(در پی اثبات چیزی نیست) و دل نگرانی اش تنها حقوق انسانی است و به همین دلیل این توانایی را داراست که همه ی افراد را از هر دین و آیینی در خود بپذیرد. حقوقی که این جنبش در پی آن است اموری نیست که مورد اختلاف باشند بلکه از مسلمات زندگی امروزی به حساب می آیند. به این جهت دارای مرزبندی ایدئولوژیک که ایجادگرخصومت بین افراد مختلف باشد نیست. به واسطه ی عدم این مرز بندی و وجود نگاهی تکثرگرایانه، برای این جنبش افراد در یک تقسیم بندی دوگانه ی با ما یا علیه ما، دوست و دشمن، نمی گنجند. خیلی امر را پیچیده تر تصور می کنند. بر خلاف نگاه های ایدئولوژیک مفهوم دشمن در ادبیات این جنبش کاربرد چندانی ندارد. هر کس که در صدد تغییر وضعیت موجود است فردی و بخشی از جنبش است. اما افرادی که خارج از جنبش هستند این است که یا بی طرفند و یا مخالف. مخالفان نیز به هیچ وجه دشمن نیستند مگر زمانی که دست به ابزارهای خشونت برند. تا زمانی که کسی خشونت نورزد دشمن نیست بلکه تنها یک مخالف است. سابقه افراد اهمیت چندانی ندارد بلکه آن چه اهمیت دارد باور به آرمان های جنبش است.

همه را فرصت همراهی با این جنبش است از هر قومی، مذهبی، و مرام فکری. این از آن روست که این جنبش یک مرام فکری نیست که نتواند دیگران را در بر بگیرد بلکه یک شرایطی را می جوید که همه بتوانند در آن حضور فعال و عادلانه داشته باشند. افرادی به این جنبش می توانند تعلق داشته باشند که دارای دو ویژگی باشند: به دنبال تغییر در وضعیت موجود باشند و این تغییر را از راه های غیر خشونت آمیز بجویند.

اما پرسش اساسی این است که چرا این جنبش خشونت آمیز و به عبارت دیگر ایدئولوژیک نیست. به نظر من یکی از مهم ترین دلایل آن را باید در رویکرد نسل جوان به زندگی جست. نسلی که دیگر کاملا این دنیایی فکر می کند و در پی گرفتن لذت بیشتر از زندگی است. نسلی که خواهان برخورداری بیشتر از حیات این جهانی است و حاضر نیست که این دنیا را در پای جهانی دیگر و یا اموری از این دست قربان کند. این نسل از این رو از ایدئولوژی و خشونت روی گردان است که که این امور را در جهت کامیابی بیشتر از این دنیا نمی یابد. می داند که استفاده از خشونت خطرات جبران ناپذیر برای زندگی او در پی خواهد داشت، زندگی ای که او خیلی دل بسته ی آن است و حاضر نیست به سادگی از آن دست بشوید. آنها می دانند که خشونت برای آنها زندگی بهتری فراهم نمی آورد، چرا که خشونت خشونت می زاید و این امر به بهتر شدن زندگی کمکی نمی کند. آنها قصد ندارند که زندگی خود را وقف مبارزه کنند تا شاید در آینده به زندگی بهتر دست یابند بلکه قصد آنها این است که هم زمان که زندگی می کنند تلاش کنند که شرایط زندگی را به از آنی که هست کنند ولی حاضر نیستند که برای این امر تن به خطرات پیش بینی ناشده دهند. از این رو هر آن کس که برای این نسل راه های خشونت آمیز را تزویج کند به یقین شکست خواهد خورد. اینان آمادگی برخوردهای خشونت آمیز را ندارند، چرا که در رویکردشان به زندگی این امر معنایی ندارد که برای زندگی بهترباید دست به خشونت برد. اینان خشونت ورزی را در تضاد با زندگی آن چنان که آنان آن را می فهمند. پس این نیست که آنها به انتخاب عدم خشونت را برگزیده باشند بلکه اصلا خشونت نمی توانست یکی از انتخاب های آنها باشد. آنها لوازم یک حرکت خشونت آمیز را ندارند، لوازمی که مهمترین آنها رویکرد ایدئولوژیک است.

اما این از طنز روزگار است که نسل پرورده ی پس از انقلاب پنجاه و هفت نسلی ایدئولوژیک نیست. انقلابیون اندکی پس ازپیروزی توانستند که کنترل همه ی رسانه های گروهی را در دست بگیرند. با کنترل کامل انقلابیون بر رسانه های گروهی، آنها بنا را بر این گذاشتند که نسلی تربیت کنند به غایت ایدئولوژیک، نسلی که تنها دغدغه اش پیروی از رهبری رژیم باشد و هدفشان مبارزه برای اهدافی به قول خودشان انقلابی و البته شهادت را آرزوی هر جوان ایرانی می خواستند. هشت سال جنگ ایران و عراق نیز به این امر کمک کرد. تشکیل بسیج و گروههایی از این دست هدفی جز این نداشت. ولی این نسل بر خلاف نسلی که انقلاب را به ثمر رساند آرمان گرا نیست بلکه کارهایش را بر اساس سیستم’ دو دو تا چهار تا’ سامان می دهد و اگر کاری می کند در این فکر است که آیا صرف می کند یا نه. البته هیچ یک از این گفته ها به این معنی نیست که این نسل ترسوست و نسل پیشین شجاع. می توان گفت تا اندازه ی بیشتری این نسل بر عقلانیت متکی است و کمتر بر پیروی از احساسات و اشخاص، و البته این از اقتضائات زمانه ی ایشان است. آنها در عصر پساایدئولوژی زندگی می کنند. اما ممکن است این طرح شود که نظام اسلامی در پرورش انسان های ایدئولوژیک چندان هم ناموفق نبوده است، بویژه که امروز نام بسیج وبسیجی همه جا به چشم می خورد. جوانان بسیجی به عنوان افراد ایدئولوژیک پرورده این نظامند. مساله دیگراین که آیا در برخورد نسل غیر ایدئولوژیک با نظام ایدئولوژیک جمهوری اسلامی پیروزی از آن رژیم ایدئولوژیک سر تا پا مسلح نخواهد بود؟

* * *

آیا رژیم کنونی ایران و پاسدارانش ایدئولوژیک هستند؟

با نگاه به پیشیینه ی رژیم اسلامی به خوبی می توان آن را ثمره ی یک انقلاب کاملا ایدئولوژیک دانست. به این معنی که همه ی خصوصیات برشمرده برای نگرشهای ایدئولوژیک را درمی توان در آن سراغ گرفت. انقلابیون سال ۵۷ براساس فهمی از اسلام در پی کسب قدرت بر آمدند که برای آنها آرمان شهری را تصویر می کرد که تنها از طریق کسب قدرت و غلبه بر دشمنان تحقق آن متصور بود. بر این اساس، اگر کاربرد خشونت را مثمر ثمر می یافتند کاملا روا می دانستند، چنان که در زمان هایی کاملا روا داشتند. اگر در مواردی عدم خشونت توصیه می شد نه به عنوان یک رویه که به عنوان یک تاکتیک مورد نظر بود. تصدیق این امر وقتی آسان می شود که انقلابیون را در سالهای اولیه ی پس از کسب قدرت در نظر آوریم که چگونه برای حذف مخالفان دست به خشونت بردند و تمامی جریانهای مخالف را با انتساب به دشمن و دشمنی با انقلاب از میان بردند، و البته هنوز نیز در این امر ثابت قدم هستند. از این جهت کمتر می توان تردید کرد انقلاب ایران انقلابی مبتنی بر نگرشهای ایدئولوژیک بوده، خواه از نوع اسلامی خواه غیر اسلامی. نکته ی مهم اما بررسیدن این امر است که ببینیم آیا چنین رژیمی سی سال پس از کسب قدرت همچنان نگرش ایدئولوژیک خویش را حفظ کرده است یا نه.م

در پی پاسخ به این پرسش باید دید که نظام کنونی ایران کدام یک از خصایص نظام های ایدئولوژیک را حفظ کرده است. بررسی این مسأله از آن رو می تواند اهمیت داشته باشد که توان استفاده ی مؤثر از خشونت ربط مستقیم دارد با میزان نگرش ایدئولوژیک بکار برندگان خشونت.همانطور که امروزه شاهد هستیم، نسل کنونی در ایران خواهان ایجاد تغییراتی در وضعیت موجود است تا رسیدن به شرایطی بهتر برای زندگی. اما از آنجا که سیاست را از دریچه ی ایدئولوژی نمی فهمد لذا برای ایجاد تغییرات استفاده از خشونت نمی تواند از گزینه های آن باشد. اما پرسشی که  ذهن بسیاری را به خود مشغول می کند این است که آیا حرکت بدون خشونت آنان در برابر خشونت عریان رژیم حاکم احتمال موفقیت دارد؟ به عبارت دیگر تمامی جنبشهای عاری از خشونت که موفق به ایجاد تغییرات شده اند در برابر رژیم هایی خشونت طلب به سان رژیم خشونت طلب ایران نبوده اند، رژیمی که تمامی ابزارهای خشونت را در اختیار دارد و هیچ تردیدی در استفاده از آنها ندارد. حال باید دید که رژیم کنونی تا کی و چه میزان توان آن را خواهد داشت که ابزارهای خشونت را به کار بگیرد و این امر تا چه حد قرین موفقیت خواهد بود.

دولتها در استفاده از خشونت عموما دیدگاه ایدئولوژیک ندارند بلکه بیشتر برای حفظ وضعیت موجود و قدرت خویش خواهان استفاده از این ابزارها هستند. اما نکته این جاست که اعتقاد عمومی بر این است که رژیم کنونی در ایران سیاست و قدرت را به گونه ای ایدئولوژیک فهم می کند. من بر این اعتقادم که استفاده از خشونت در رژیم های ایدئولوژیک و غیر ایدئولوژیک تفاوت بسیار دارد، به این صورت که رژیم های ایدئولوژیک در به کارگیری خشونت بسیار قهرآمیزتر عمل می کنند. علت خشونت بیشینه ی آنها ریشه در اعتقاد آنان به بزرگی دشمن و هدف دارد، چنان که قبلا اشاره شد. به عبارتی آشناتر آنان از روی اعتقاد می جنگند. اما در مورد رژیم کنونی ایران در ایران چه؟ آیا آنها هم مانند هر حکومتی در صدد حفظ قدرت هستند، یعنی اگر حس کنند که حفظ قدرت هزینه های گزاف جانی و مالی دارد از آن چشم خواهند پوشید؟ یا این که حفظ نظام موجود را به هر قیمتی می خواهند. ولی در یک نکته تردیدی نیست و آن این که قدرت مداران رژیم تمام ابزارهای خشونت را در اختیار دارند ودریک سال گذشته به مانند سال های پیش نشان داده اند که در استفاده از آن تردیدی ندارند. البته واضح است که تا آن جا پیش می روند که استفاده از خشونت نتیجه وارونه نداشته باشد یعنی به حفظ قدرت آسیب نرساند.

این رژیم هنوز بسیاری از نشانه های نظام های ایدئولوژیک را از خود بروز می دهد. برای مثال سعی کرده که جایگاه شخصی به عنوان رهبر مطلق و فراتر از چون و چرا را حفظ کند. دیگر این که دشمن سازی و عدم تمکین به گفتگو در دستور کار سیاست های هر روزی آن است. در استفاده از خشونت و خاموش کردن صداهای مخالف دستی تمام دارد. هنوز وعده ی آرمانی می دهد که در صدد تحقق آن است. همچنان مرزبندی و فهم دوست-دشمن را در دستور کار خود دارد. ولی این ها همه می توانند در این مقطع تنها درجهت حفظ قدرت باشند. یعنی می توان انتظار چنین رفتارهایی را از یک حکومت غیر ایدئولوژیکی که در تلاش برای حفظ قدرت است نیزداشت. اگر این حکومت ایدئولوژیک نباشد در صورتی که راه هایی برای حفظ قدرت بیابد که حتی اساسا در خلاف نگرش ایدئولوژیکی باشد که با آن قدرت را در دست گرفته از آن راه ها بهره خواهد برد. اما به هر حال رفتارهای این حکومت چندان نامنسجم است که دریافتن این که آیا رژیم ایدئولوژیک است یا نه امری است نه چندان آسان. ولی نکته مهم تر دریافتن این نکته است که آیا وابستگان یا به عبارتی پاسداران رژیم ایدئولوژیک هستند یا نه؟

نظامهای حاکم عموماً در برخورداری از ابزاهای خشونت بر مخالفان خویش برتری مطلق دارند. اما ابزار خشونت به خودی خود کارساز نیست و آن گاه مؤثر واقع می شود که توسط افرادی به نحوی کارآمد مورد استفاده قرار گیرد. مبارزه با افرادی که توسط عقیده ای به هم پیوند خورده اند و در استفاده از ابزارهای خشونت یک دل و بی تردیدند امری به غایت دشوار است. به یقین یکی از دلایل به ثمر نشستن انقلابهای رنگین دربرخی کشورها عدم آمادگی افراد حکومتی در به کار گیری ابزارهای خشونت بوده است علی رغم این که پاسداران رژیم های سرنگون شده ابزارهای خشونت را در اختیار داشتند. در این تردیدی نیست که حاکمان جمهوری اسلامی به هیچ وجه در حفظ وضع ایدئولوژیک اوایل انقلاب موفق نبوده اند، چرا که امروزه اکثریت مطلق مردم ایران در این کمتر تردید دارند، به عبارتی واقعیت زندگی روزمره برای آنها کمترتردیدی باقی گذاشته، که آرمان شهری که انقلاب و ایدئولوژی آن وعده می داد سرابی بیش نبوده. دیگر کسی به آن دشمن بزرگ باور ندارد، دشمنی که در برابر مردم تصویر می شد و می شود تا علت همه ی ناکارآمدی ها و بدبختی ها باشد.  این امربه ویژه صدق بیشتری دارد در مورد نسل جوان کشور که اصلا دوران انقلاب را درک نکرده و تمام حیات خویش را در جمهوری اسلامی سپری کرده. این ناباوری به آرمان شهر انقلاب ۵۷ است که اکثریت مردم را واداشته تا در پی تغییر وضعیت موجود برآیند. ولی بسیاری را اعتقاد بر این است که علی رغم این عدم موفقیت، رژیم ایران در این امر توفیق نسبی داشته است که نگرش ایدئولوژیک اقلیتی از انقلابیون سال های گذشته را حفظ کند و نیز افرادی از نسل جوان را با نگرشی ایدئولوژیک بارآورد. بنابر این درک از شرایط ایران، حضور افراد ایدئولوژیک در نظام به علاوه ی  در اختیار داشتن ابزارهای خشونت، بسیاری معتقدند که جنبش اکثریت سبز که غیر ایدئولوژیک و مسالمت آمیز است در برابر این سیستم و این شرایط احتمال ناچیزی برای موفقیت، دست کم در کوتاه مدت، خواهد داشت.

ابزارهای خشونت در دست افرادی که بر اساس اعتقاد آن را به کار می گیرند بسی بسیار متفاوت است از آن است که همان ابزار به وسیله ی فردی دیگر به کار گرفته شود، فردی که استفاده از آن ابزار را شغل خود می داند نه تکلیف. بی تردید چنین فردی اگر احساس کند که این کار شغل خوبی نیست و یا دست کم ضررهای آن بیش از نفع آن است به راحتی حاضر است که از شغل خود که خشونت ورزی است دست بردارد. بسیار سخت است که تشخیص داد پاسداران حکومت موجود از کدام دسته هستند هر چند مخالفان حکومت به ویژه افراد خارج از کشور بر این باورند که پاسداران از دسته اول هستند و جالب است که خود حکومت هم به این امر دامن می زند که طرفداران رژیم از روی اعتقاد و به عنوان یک تکلیف دست به دفاع از رژیم می زنند، که حاضرند در راه دفاع از نظام موجود جان دهند. اما چگونه ما به این باور رسیدیم که پاسداران از روی اعتقاد دست به خشونت می برند؟ آن گاه ما می توانیم این باور را صادق بدانیم که ببینیم افراد مورد نظر در راه پشتیبانی از حکومت موجود خطر می کنند و حاضرند هر هزینه ای را بپردازند، بی مزد کار می کنند و خود جوش دست به اقدام می زنند. بر اساس آن چه که تاکنون دیده شده هیچ یک از امور بالا متحقق نیست. بر خلاف مخالفان، پاسداران نه تنها اکنون در راه هم کاری با رژیم هیچ هزینه ای پرداخت نمی کنند که مستقیم و یا غیر مستقیم از مزایای بی شماری بهره مند می شوند. افرادی که در بیشتر موارد، اگر نگوییم همیشه، سازماندهی شده دست به اقدام می زنند چگونه می توانیم آنها را باورمندان به رژیم بنامیم. در واقع آن هنگام که هزینه ی دفاع از رژیم افزایش یابد می توان دریافت که پاسداران ایدئولوژیک رژیم چه کسانی هستند. بر خلاف پاسداران این مخالفان سبز هستند که هر چند از خشونت بهره نمی برند و آماده فدا کردن جان نیستند ولی می بینیم که حاضرند که هزینه بپردازند در حالی که خودجوش هستند و هیچ مزدی دریافت نمی کنند. از این رو بهتر است خیلی اسیر تبلغات رژیم نشویم که دفاع از رژیم در بین حمایت کنندگان از نظام امری اعتقادی است. البته این امر درست است که معدودی از طرفداران و ضعیت موجود معتقدانی سرسخت هستند ولی سخن در این جا در مورد اکثریت این قشر است. جالب این جاست که حکومت در تلاش برای حفظ طرفداران خویش از سیاست هایی بهره می برد که بیشتر منجر به غیرایدئولوژیک کردن افراد می انجامد. در تلاش برای جذب افراد بیشتر به سوی خویش دست به دادن بسیاری امتیازات کرده اند، مثلا کم کردن دوران خدمت افراد بسیجی، دادن پاداش به بسیجیان در ادارات و کارخانه ها و همچنین در دانشگاهها. این سیاست ها به شدت از جنبه اعتقادی این امور کاسته و به وجه هر روزی  آن افزوده، به این معنی که پاسداران، از هر قشری، به این امر بیشتر به عنوان یک شغل نگاه خواهند کرد و وقتی که این پاداش ها قطع شود و یا این که معایب و خطرات دفاع از نظام بر این پاداش ها پیشی گیرد به یقین دست از خشونت ورزی و دفاع از نظام خشونت طلب بر خواهند داشت.

با توجه به سخنان پیش گفته باید امری دیگر را هم در نظر داشت و این که چگونه می توان این نیروهای خشونت را از استفاده ی از خشونت باز داشت که خود البته می تواند دست مایه ی نوشتاری دیگر باشد. ولی می توان به طور خلاصه اشارتی داشت. با توجه به روش مسالمت آمیزمخالفان استبداد دینی این امریست مسلم که با گذر زمان آمران به خشونت مشروعیت خویش را بیش از پیش از دست بدهند. ممکن است گفته شود که اینان پیش از این نیز مشروعیت خویش را از دست داده اند. باور عمومی این است که اکثریت مردم ایران سبز هستند و لذا مشروعیتی برای دولت برآمده از انتخابات ندارند. حتی با فرض این که احمدی نژاد ۱۲ میلیون رأی در کل کشور داشته می توان گفت که با افزودن ابزارهای خشونت که شامل رسانه های دولتی هم می شود می توان گفت که رژیم موجود از توان بسیار برخوردار است و برای تعداد قابل توجهی دارای مشروعیتی است. حال اگر ما این نکته را هم اضافه کنیم که بسیاری از رأی دهندگان به آقایان موسوی و کروبی نیز می توانند از معتقدان به رژیم باشند این قدرت افزونتر خواهد شد. بنابراین بحث بر این است که این مشروعیت زدایی باید ادامه یابد تا قدرت ایشان به حداقل کاهش پیدا کند. قدر مسلم این است که استفاده از خشونت و ایجاد ناامنی نه تنها به طرفداران ایشان نخواهد افزود که به یقین از تعداد آنها خواهد کاست. هیچ چیز نباید امنیت عمومی را با خطر جدی مواجه کند که از دل ناامنی عمومی هیچ دموکراسی خارج نخواهد شد. اما آن گونه که ما تا کنون شاهد بوده ایم مبارزه مدنی مردم نه تنها به مشروعیت زدایی نظام جمهوری اسلامی در خارج از ایران کمک فراوان کرده است بلکه آنان را در میان حامیان خود نیز با مشکل جدی مواجه نموده است. برای حکومت اسلامی هر روز توجیه استفاده از خشونت در برابر عدم خشونت سخت تر شده است، این در حالی است که  توجیه خشونت در برابر خشونت نه تنها آسان می بود که تصورش موجب تصدیقش می گردید. در این تردیدی نیست که رژیم ایران به در گذر زمان بسیاری از طرفداران خود را از دست خواهد داد و جنبش سبز می تواند افراد بسیاری را جذب خود کند. بدترین اتفاقی که می توان حدس زد ممکن است برای این جنبش از جهت طرفدارانش رخ دهد ناامیدی برخی از آنهاست. ولی می توان گفت که هیچ یک ازاین ناامیدان به نیروهای پاسدار رژیم نخواهند پیوست، مگر اینکه اتفاقاتی خارج از پیش بینی رخ دهد به مانند یک جنگ داخلی یا خارجی.

کوتاه سخن این که جنبش سبز ایدئولوژیک نیست به این دلیل خیلی مهم که به خشونت به عنوان یک روش نظر نمی کند.  عدم خشونت برای این جنبش نه یک استراتژی که یک رویکرد است چرا که حتی بر فرض کارایی خشونت این جنبش آمادگی بهره برداری از آن را نداشت. در خشونت طلبی رژیم کمتر می توان شک کرد ولی در این امر که پاسداران خشونت ورز نظم موجود نیز از روی باور از ابزارهای خویش بهره می برند تردید بسیار می توان کرد. باید هزینه ی استفاده ازخشونت به انحاء مختلف بالا رود تا بتوان دید چه کسانی در استفاده از خشونت بر ضد جنبش ثابت قدم هستند.

My Very Black Beard

(published in Daily Collegian)
Viewing clear photos of the Boston Marathon attack suspects made me happy and relieved about their appearance.

After the Muslim prayer was not heard, ‘God please let them not be Muslim, God please let them not be Muslim’ and the guys turned out to be Muslim, I was praying that ‘God let them be without beard, God please let them be without beard.’ Great! They were white and without beards. I am a Middle Easterner and grow a black beard, a very black one; it has the potential to make people suspicious of me even though my beard is short and trimmed, unlike the Talibanic one. Now that they are not bearded I can keep my beautiful beard without need to shave it.

I have lived in the Valley for five years and I did not come across any racial problems. These days, however, when I walk in downtown Amherst or Northampton, I am suspicious of people looking at me; if it were before, I would say it is because of my handsome, very handsome beard. But after the Marathon tragedy, their looks toward black-bearded Middle Easterners seem different. Someone looks at me and I think: What do those people think about me? Do they consider me responsible for these acts of terror? Do they think my black beard makes me capable of such violence too; if not now, perhaps later?

Now that the guys were not bearded, I can keep my black scruff and go back to interpreting people’s stares as if they were looking at a very handsome bearded gentleman.

خدایِ ابراهیمی و بندگانِ فراموش شده

(چاپ شده در رادیو زمانه)

بحث پیرامونِ پیامبرانِ الاهی در دین‌هایی که ابراهیمی نامیده شده‌اند موضوعی است که جستار ِ پیش رو سعی در کاویدنِ آن دارد؛ دین‌هایِ یهودیت، مسیحیت، و اسلام محل سخن این نوشته‌ند، هر چند بیشتر بحث حولِ اسلام و متن مقدس آن قرآن خواهد بود. بر اساس تفسیر مشهور، این دین‌ها یکی پس از دیگری دین قبلی را تصدیق، ولی خود را نمونه‌یِ کامل‌تری نسبت به آن می‌شمارند؛ از نظر یهودیان، یهودیان نجات یافتگان هستند چرا که قوم برگزیده‌اند؛ مسیحیان، یهودیان تا زمان مسیح را نجات یافته می‌بینند، ولی با هبوط مسیح/خدا بر زمین، ایمان مسیحی شریعت یهود را نسخ کرده، و بشارت عیسی تنها راهِ نجات است؛ و به همین صورت مسلمانان، که مسیحیان را تا قبل از ظهور پیامبر اسلام نجات یافته می‌شمارند، ولی با ظهور او و نزول قرآن ایمان به نبوت این پیامبر و کتابِ آسمانیِ او راه رستگاری است. پیامبران/انبیاء از ارکان اصلی این ادیان به شمار می‌روند؛ اما نکته‌ای که از نظر پنهان نمی‌ماند سامی[i] بودن تمامیِ پیامبرانِ یاد شده در این ادیان است، از نوح، ابراهیم، اسماعیل، اسحاق، یعقوب، و یوسف گرفته تا موسی،‌هارون، زکریا، یحیی، الیاس، و پیامبر اسلام، محمّد بن عبدالله؛ جالب این که به جز نوح، ابراهیم، اسماعیل و محمّد همه‌یِ پیامبران دیگر از قوم بنی‌اسرائیل هستند.[ii]

سامی (یهودی) بودن انبیاء نه تنها مسأله‌ای برای یهودیت ایجاد نمی‌کند که مؤید ادعایِ ایشان است که قومی برگزیده‌اند. اما این امر برایِ اسلام و مسیحیت که بیش از هر دینِ دیگری ادعایِ جهانی بودن دارند پرسش‌زا است. مبلغانِ مسلمان و مسیحی به سرتاسر جهان سفر می‌کنند تا بشارت دین خود را به گوش همه برسانند و مردمان را قانع کنند که راه نجات در ایمان به باورهایِ ایشان است. این به روشنی برخلافِ ادیانی مانند هندوییسم، یهودیت، و یا بسیاری از دین‌های آفریقایی است که رسالتی محلی برایِ خود قائلند و برای قومی خاص می‌باشند؛ از این روست که هیچ‌گاه ما به مبلغین این ادیان برنمی‌خوریم. مسلمانان و مسیحیان مروج این باور هستند که تنها راه نجات انسان ایمان به دین ایشان است و راه‌های دیگر هیچ‌گونه رستگاری در پی نخواهند داشت و احتمالا به دوزخ ره می‌برند.

حال سخن این است که چرا خدایِ مسیحیان و مسلمانان که آفریننده‌یِ تمامیِ انسان‌هاست، و از این آفریده‌های خود چشم داشت پرستش خود و نه غیر را دارد (که پرستش غیرِ او دوزخ را در پی می‌آورد)، پیامبرانش را تنها به سوی تعداد محدودی از انسان‌ها گسیل داشته، پیامبرانی که توحید را تبلیغ کرده‌اند؟ چرا اکثریت بندگان/انسان‌ها در این برنامه‌یِ الاهیِ دعوت فراموش شده‌ و از توحید بی‌خبر مانده‌ند؟ از متون مقدس اسلام و مسیحیت چنین برمی‌آید که خدا تنها نقشه‌ای از خاورمیانه‌یِ متشکل از کشورهایِ سامی‌نشین (فلسطین، سوریه، مصر، عراق، و عربستان) در ذهن داشته، و از دیگر مردمان به کلی بی‌خبر بوده. خدایِ این ادیان (یهوه، الله) بیشتر از سه دین عرضه نکرده، یعنی یهودیت، مسیحیت، و اسلام؛ هیچ گونه یادی از دیگر مردمان در سرزمین‌های دورتر و حتی آن سوی مدیترانه نیست؛ در متون مقدس اسلام و مسیحی و نیز تورات هیچ ردی از هندی‌ها، چینی‌ها، یونانی‌ها، روس‌ها، ترک‌هایِ آسیایِ میانه، ایرانیان، و البته ساکنانِ شمالِ اروپا نیست. خداوند تمام نیروی خویش را مصروف منطقه‌ی کوچک کرده و تمامی پیامبرانش را به این سرزمین روان؛ در قرآن یا تورات ردی از پیامبرانی با نام‌هایی مانند بهرام، یاشار، ماهاتما، ویکتور یا پاریس یافت نمی‌شود و تمامی نام‌ها سامی‌اند.[iii]

باید گفت که داستان هدایت انسان در ادیان ابراهیمی تا آنجایی که متون مقدس این ادیان به ما می‌آموزند، چیزی جز داستان هدایت قوم یهود نیست. نگاهی به این آمار در قرآن بیندازید:

نام موسی 136 بار در 131 آیه ذکر شده است؛ به همین ترتیب ابراهیمِ خلیل الله 69 بار، نوحِ نبی‌الله 50 بار، یوسف 27 بار،‌هارون 27 بار، اسحاق 17 بار، سلیمان 17 بار، داوود 17 بار، یعقوب 16 بار، اسماعیل 12 بار، شعیب 11 بار، یحیی 8 بار، زکریا 7 بار، هود 6 بار، یونس 4 بار، ادریس 2 بار، الیاس 2 بار. البته نام محمّد تنها 4 بار در 4 آیه یاد شده است. دیگر شخصیت‌هایِ حاضر در قرآن نیز همگی سامی هستند، فرعون،‌هامان، نمرود، جالوت، طالوت، لقمان و بسیاری دیگر.

چرا برای قرن‌ها و هزاره‌ها، خداوند برای مردمان غیر سامی (یهودی) هیچ پیامبری نفرستاد و آنها را به حال خود واگذاشت و راضی شده که این مردمان در بت پرستی، شمن‌پرستی، چندخدایی، شرک، و گمراهی بمانند و از بشارت توحید بی‌خبر؟ بدون معجزه و کتابی به زبان خودشان و پیامبری از میان آنها؟ خداوند اکثریت مطلق بندگانش را به فراموشی سپرده و خود را مشغول یک قوم بسیار کوچک به نام قوم یهود کرده، چنان که در قرآن می‌گوید “يَا بَنِي إِسْرَائِيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتِي أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَأَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعَالَمِينَ” (ای فرزندان اسرائیل از نعمت‌هایم که بر شما ارزانی داشتم و از این که من شما را بر جهانیان برتری دادم یاد کنید. البته در قرآن آیاتی هست که از هدایت همه‌یِ انسان‌ها سخن می‌گوید:

وَ لِكُلِّ أُمَّةٍ رَسُولٌ فَإِذا جاءَ رَسُولُهُمْ قُضِيَ بَيْنَهُمْ بِالْقِسْطِ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ (براى هر امّتى، رسولى است. هنگامى كه رسول شان به سوى آنان بيايد، به عدالت در ميان آن‌ها داورى مى‏شود و ستمى به آن‌ها نخواهد شد) (یونس 47).

«وَ لَقَدْ بَعَثْنا في‏ كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ فَمِنْهُمْ مَنْ هَدَى اللَّهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ حَقَّتْ عَلَيْهِ الضَّلالَةُ فَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كانَ عاقِبَةُ الْمُكَذِّبين‏ (در هر امتى رسولى برانگيختيم كه خداى يكتا را بپرستيد) (نحل 36).

«إِنَّا أَرْسَلْناكَ بِالْحَقِّ بَشيراً وَ نَذيراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذيرٌ» (تو را به حق براى بشارت و انذار فرستاديم . هر امّتى در گذشته انذاركننده‏اى داشته است‏) (فاطر 24).

«وَ رُسُلاً قَدْ قَصَصْناهُمْ عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَ رُسُلاً لَمْ نَقْصُصْهُمْ عَلَيْك‏ (پيامبرانى كه سرگذشت آن‌ها را پيش از اين، براى تو باز گفته‏ايم و پيامبرانى كه سرگذشت آن‌ها را بيان نكرده‏ايم‏) (نساء 164).

آن گونه که از این آیات می‌توان استنباط کرد، خداوند در قرآن از این سخن می‌گوید که هدایت از طریق انبیاء شامل همه اقوام و گروه‌هاست؛ ولی نکته‌ی که نمی‌توان از آن چشم پوشید این است که نه در قرآن و نه در تورات هیچ گونه ذکری از این پیامبران نیست؛ حال به این بیفزایید که تاریخ دین نیز شاهدی از این انبیاء به دست نمی‌دهد. نکته‌یِ بسیار مهم این است که به لحاظ دین‌شناسی توحیدی که یهودیان و مسلمانان مروج آن هستند با ادیان آسیایی و آفریقایی غریبه است و لذاست که فهم ادیان غیرابراهیمی برای مردمان خو گرفته به توحید ابراهیمی سخت و در بسیاری موارد غیرممکن است. این نکته شاید روشنگر باشد که جغرافیای موجود در تورات و قرآن از حد بخش‌های خاورمیانه فراتر نمی‌رود، و شاید از این رو بتوان گفت که امت‌هایی که خداوند در قرآن از آنها سخن می‌گوید در حد همان امت‌های موجود در این منطقه باشند که تورات نیز کم و بیش در مورد آنها به تفصیل بسیار بیشتر از قرآن در مورد آنها سخن رانده است.

اگر بپذیریم که برنامه‌یِ خداوند این گونه بوده است که ابتدا قومی را برگزیند، آنها را هدایت کند و سپس از آن طریق هدایت را گسترش دهد، چنان که یهودیان و مسیحیان معتقدند و می‌توان از قرآن چنین استنباطی کرد، آن گاه باید به لوازم این اعتقاد نیز پایبند بود.

الف: اولین تالی فاسد باور به این قضیه این خواهد بود که بسیاری از مردمانِ بدون کتاب و پیامبر در بت‌پرستی مرده و می‌میرند، در باور به دین‌هایی که از نظر ابراهیمی‌باوران عجیب غریب و شرک‌آمیزند. اگر به حُسن و قبح عقلی قائل باشیم (یعنی این که خوب و بد را عقل ما مستقلِ از دین تشخیص می‌دهد) این عمل خداوند از نظر اخلاقی امری قبیح به خواهد بود؛ این که خداوند راضی شده که بسیاری از انسان‌ها در گمراهی و ایمان به آیین‌های شرک‌آمیز بمانند امری است قبیح. لذا خداوندِ ابراهیمی که تنها خدای تاریخ است و خیر مطلق می‌باشد با محدود کردن فعالیت هدایتگریش به منطقه‌یِ مردمانِ سامی مرتکبِ عملی قبیح شده است.

اما اگر کسی به حُسن و قبح شرعی[iv] قائل باشد البته این پرسش برای او بی‌معنی است، چرا که از نظرگاه او ما در مقامی نیستیم که به قضاوتِ عملکردِ خداوند بنشینیم، این دین است که به ما می‌آموزد چه چیزی حُسن است و چه امر قبیح؛ به دیگر سخن، خداوند کارهایِ خوب نمی‌کند، هر کاری که خداوند انجام می‌دهد خوب است (کارهای خداوند را با معیار عقل ما نمی‌توان سنجید). خداوند هر که را بخواهد گمراه می‌کند و هر که را بخواهد هدایت می‌کند، و هیچ اجباری در هدایت هیچ کسی ندارد. شرعی دانستن حُسن و قُبح لوازمی دارد که باورمندانِ به آن باید پایبند به آنها باشند از جمله پیش‌بینی‌ناپذیری خداوند؛ یعنی بر طبق این باور ممکن است که خداوند تبهکاران را به بهشت ببرد و نیکوکاران را به دوزخ بدون این که این امر از لحاظ اخلاقی قبیح باشد؛ ممکن است که خداوند در قرآن به ما دروغ گفته باشد و این امر از او قبیح نیست چرا که خداوند کارِ خوب نمی‌کند، بلکه هر کاری که خداوند انجام دهد خوب است.

روایتی دیگر که نزدیک به همین سخن است این است که برنامه‌یِ الاهی برای هدایت انسان فراتر از دانش ماست؛ اگر خداوند برنامه ریخته که ابتدا قومی را برگزیند و از طریق هدایت این قوم دیگر اقوام را ره نُماید، حکمتی است در آن فراتر از دانشِ ما. این سخن به گونه‌ای پاک کردنِ صورت مسأله است.

ب: از نظر دین‌هایِ ابراهیمی خداوند همه-دان (عالم مطلق)، همه-توان (قادرِ مطلق) و نیز همه-خیر (خیرِ مطلق) است؛ حال پرسش این است که چرا خداوندِ همگان را به یکسان به توحید بشارت نداده، یعنی طبق معمول، کتاب و پیامبر و معجزه برای همه نفرستاده است؟ پاسخ از چند حال خارج نیست، یا این خدا به غیر از بخشی از مردم خاورمیانه از وجود انسان‌های دیگر آگاهی نداشته، یا از حضور همه‌یِ انسان‌ها آگاهی داشته ولی نمی‌توانسته برای آنها پیامبر و کتاب بفرستد، یا هم آگاهی داشته و هم می‌توانسته اما نمی‌خواسته است که آنها را به توحید هدایت کند. در هر یک از این صورت‌ها باید گفت که یکی از صفاتِ ذاتی خدا، یعنی علم او، قدرت او، و یا خیر بودنِ علی الاطلاقِ او نقض می‌شود. خدای خیر مطلق می‌بایستی که در هدایت همه می‌کوشید و پیامبرانی به سرتاسر دنیا گسیل می‌داشت.

البته پرسش دیگری که جایِ طرح دارد این که چه بر سر کسانی می‌آید که خداوند برای آنها پیامبری نفرستاده؟ حتی چه بر سر مسیحیانی می‌آید که از اسلام خبری ندارند یا اسلام به درستی به آنها عرضه نشده و همچنین مسلمانانی که مسیحیت به آنها عرضه نشده (چون هر کدام از این دو دین مدعی اند که خارج از دین آنها رستگاری وجود ندارد)؟ متکلمین مسلمان و مسیحی به این قضیه پرداخته‌اند و سعی در حل این مشکل کرده‌اند (البته تنها برای کسانی که به حسن و قبح عقلی اعتقاد دارند این امر می‌تواند مسأله باشد)؛ گفته‌اند کسانی که توحید (حال چه مسیحی یا اسلامی) به آنها عرضه شود و نپذیرند مقصر هستند و دوزخی، ولی کسانی که این توحید به آنها عرضه نشده قاصر بوده‌ و از دوزخ بَری. همچنین در دفاع از عملکرد خداوند گفته می‌شود که شرایط دنیا به گونه‌ای است که راه دیگری برای خداوند وجود نداشت، جز این که ابتدا باید گروهی از مردمان (یهودیان) هدایت می‌شدند و سپس دعوت گسترش می‌یافت؛ این امکان وجود نداشته که برای همه کتاب و پیامبر و معجزه فرستاده می‌شد.

به نظر می‌رسد که هر دویِ این تبیین‌ها با این باور مؤمنان که جهان کنونی بهترین جهان ممکن است (نظام اَحسن) ناهمخوان است؛ مسلمین و مسیحیان معتقدند که نظام کنونیِ عالم بهترین نظامِ ممکن است. اما با این تبیین‌ها می‌توان جهانی را تصور کرد که تمام خوبی‌های این جهان را داشته باشد و البته در آن خداوند به یکسان همه را هدایت کند، یعنی برای همه معجزه، کتاب به زبان ایشان و پیامبری از میان خودشان بفرستد بدونِ این که راضی شود که برخی در گمراهی و شرک بمیرند بدونِ این که فرصت هدایت بیابند، هر چند خداوند آنها را عذاب نکند.

خلاصه‌یِ سخن: خداوند تنها برای گروهی اندک از انسان‌ها که بیشتر مردمان سامی (یهودی) در خاورمیانه باشند پیامبر، کتاب، و معجزه فرستاده است. نخست این که این امر از نظر اخلاقی قبیح است، چرا که خداوند بسیاری از بندگانش را در گمراهی رها کرده است. دیگر این که عدم ارسالِ پیامبر و کتاب برایِ همه‌یِ انسان‌ها با عالم مطلق، قادر مطلق، و خیر مطلق بودنِ خداوند در تضاد است. همچنین از این واقعیت می‌توان استفاده کرد و استدلال نمود که نظامِ کنونی در عالم نظام اَحسن نیست، چنان‌که مؤمنان به ادیان ابراهیمی معتقدند که هست.


[i] اقوام سامی کسانی هستند که در منطقه‌یِ خاورمیانه‌یِ کنونی و شمال آفریقا زیسته و می‌زیند، فنیقیان، سومریان، بابلیان، آشوریان، اکدی‌ها، ایلامی‌ها، یهودی‌ها، ساکنان فلسطین، مصری‌ها (قبطی‌ها)، و … که به زبان‌های سامی مانند عربی، عبری، آرامی، سریانی، و دیگر زبان‌های سامی سخن می‌گفته‌ند.

[ii] به جز نوح، ابراهیم، اسماعیل، (احتمالا شعیب) و محمّد که از قوم بنی اسرائیل نیستند به نظر می‌رسد که تمامی دیگر انبیاء ذکر شده در قران به سوی بنی اسرائیل روانه شده‌ند. ولی جالب است که اسماعیل فرزند ابراهیم از‌هاجر کنیز ساره (زن اصلی ابراهیم) می‌باشد. پیامبر اسلام از نسل ابراهیم است چرا که از نوادگان اسماعیل است.

[iii] آیت الله جوادی آملی می‌گویند: «گروهی از عارفان   و حکیمان به استناد برخی از تواریخ، حضرت ادریس را همان هرمس پنداشتند، هم چنان که   حضرت شیث را همان آغاثا ذیمون دانستند و عده‎ای شاید بر اثر همین هرمس و آغاثاذیمون و فیثاغورس، مانند آن‎ها مثل ارسطو… را از انبیاء دانستند». (سیره پیامبران در قرآن، ص 236، جوادی آملی، چ دوّم، نشر اسراء). دکتر حسین غفاری، استاد فلسفه‌یِ دانشگاه تهران نیز از این نظر که سقراط پیامبر بوده دفاع می‌کنند.

[iv] در تمام کتاب‌های کلام اسلامی می‌توانید بحث‌هایِ مبسوطی پیرامون حُسن و قبح شرعی و عقلی بیابید. متکلمان شیعه و معتزلی عموما به حسن و قبح عقلی باور دارند و اشاعره به حسن و قبح شرعی. در سنت مسیحی به نظر می‌رسد که حسن و قبح شرعی غلبه داشته باشد. مقاله‌یِ بسیار خوبی هست که این مساله را از زاویه‌یِ سنت یهود بررسیده است که می‌توانید آن را این‌جا بخوانید.

موافقان و مخالفان تحریم‌ها چه می‌گویند؟

در برخورد با ایران، ایالات متحده چه سیاستی را باید در پیش گیرد؟ ایران همچنان مهم‌ترین چالش سیاست خارجی اوباما در دور دوم ریاست جمهوری او باقی خواهد ماند. مهمترین پرسش پیش روی سیاستگزاران آمریی برخورد با ایران است. تحریم‌های فلج‌ی، و یا دیپلماسی؟ی به موضوع می‌نگرد و البته می‌توان منافع افراد، گروه‌ها، و نیی گوناگون را در این رویارویی به نظاره نشست. آنچه امروز در میان گزینه‌ها بیش از همه مورد توجه قرار گرفته و البته سیاست رسمی ایالات متحده و متحدانش در برابر ایران می‌باشد، تحریم است؛ هنوز نمی‌توان چندان به مصالحه دل خوش داشت، ولی خطر جنگ از مصالحه بیشتر حس می‌شود. با اییم با تلاش‌های موافقان و علی رغم همت مخالفانش به سیاست غالب ایالات متحده تبدیل شده، هنوز این سیاست محل بحث و گفت و گوست،یاریییی تحریم‌ها را بی ی‌فایده می‌بینند. شایحث‌های پیرامون این موضوع تا اندازه‌ای باعث سردرگمی گردیده. نوشته‌ی پیش رو در تلاش است تا استدلال‌های موافقان و مخالفان تحریم‌ها را به گونه‌ای رُفته در اختیار خوانندگان بنهد. از در برابر نهادن استدلال‌های موافقان و مخالفان تحریم‌ها بهتر می‌توان قوت و ضعف هر یرا شناخت.

امّا چرا تحریم؟

ابتدا به صورت‌بندی دلایل موافقان تحریم‌ها می‌پردازیم:

مهمترین دلی تحریم از جنگ  هزینه‌تر است. پیش‌فرض این نظر اییران از ساخت بمب اتم پیش روست، جنگ یا تحریم؛ در این میان هزینه‌های انسانی و پولی تحرییم‌ها باییم‌ها منافع آمرییران از دستیابی به سلاح اتمی و نیز تغییر رفتار ای‌‌می‌آورد. اییامد تحریم‌ها را می‌توان این گونه تصوی

ی اییم‌ها می‌توانند دستیابی جمهوری اسلامی را به تسلیحات اتمی به تاخیر بیندازند؛ با این تأخیر زمانی، ایی ایران بتواند توفیقی یابد و با پیروزی چالش اتمی ایران از مییم سجادپور بر ای”تحریم‌ها باعث می‌شوند تا دستیابی جمهوری اسلامی به تسلیحات اتمی دیرتر و سخت‌تر شود.” او می‌گوید: “من  نمی‌  دستیابی ایران به سلاح اتمی غیرقابل اجتناب باشد.” این زمان خریدن برایی‌خواهی ایران است.

دوم اییم‌ها باعث فشار بر مردم شود و رژیم اسلامی از ترس شورش مردم و از برای حفظ قدرت به تعلیق تن در دهد. این را بیشتر به نوشیدن جام زهری دیگر این بار توسط آیت الله خامنه‌ای مانند می‌یوید ایگناتیوس می‌افزاید  “تشدید تحریم‌ها و به خصوص تاثیر بیشتر آن بر صنایع نفت و درآمد خارجی ایران شاید باعث شود   ایران آن‌طور  زمانی آیت الله خمینی گفته بود جام زهر را بنوشد.”

سومین پییی تحریم‌ها برمی‌شمرند این است  جمهوری اسلامی برای برون رفت از این حالت تنگنا دست به اقدام و ماجراجویی نظامی بزند. در آن حالت برتری نظامی مسلم آمری و توانمندی نظامی اسرائیل و عربستان سعودی به راحتی می‌توانند ضربات اولیه ایران را خنثی . و البته این بار جنگییران آغازگر آن بوده به پایان برنامه‌ی اتمی ایران خواهد انجامید. در این مورد به هر حال جنگ رخ داده و تحریم تنها باعث جنگ گردیده است و نه جایگزین آن.

چهارمین پییم‌ی اسلامی به محنت مردم توجهی نشان ندهد و ارزشی برای رنجیی‌برند قائل نباشد؛ نتیجه‌ی چنین رویییم‌ها بر مردم باعث ایجاد هرج و مرج و شورش و در نتیجه فروپاشییم سجادپور  مسائل ایران در  پژوهشی « ی»  دیدگاه‌ها و تحلیل‌های وی از سوی  سفید به دقت مورد مطالعه قرار می‌گیرند، بر اییم جمهوری اسلامی به خاطر سماجت در تداوم برنامه‌های هسته‌ای به مرور به سوی جان دادن  می‌ . وی شرایط ایران را با اتحاد شوروی سابق مقایسه می‌  به خاطر ادامه مسابقه تسلیحاتی با آمری درچار ی اقتصادی شد.

علاوه بر دلایل پیش‌گفته موافقان تحریم، از تاریخچه‌یی اسلامی با غرب نیز شواهدی در دفاع از نظر خویش عرضه می‌‌شناسیی اسلامی، معتقدان به تحریم را به این نتیین نظام تا فشار بی‌ی‌آید. در این میان دو نمونه بیش از دیگر نمونه‌ها برجسته‌اند؛ یی گروگان‌گیری سال 1358 و دیگری پذیرش قطعنامه‌ی 598 سازمان ملل از سوی آیت الله خمینی است. در مورد نخست، تا زمانییگان و تهدیدهای او مبنی بر حملات ویران‌یه ایران پیش‌نهاده نشد، جمهوری اسلامییامد؛ در زمان ریایران اعلامیه‌ی الجزای‌ها را رها. به عبارتییی با جمهوری اسلامی ناموفق بود. در مورد دیگر نیز تلاش‌های دیپلماتیی تغییر رویی اسلامی و پایان دادن به جنگ ایییران خارج از تحمل نشد خمینییامد. سرانجام با ورود رسمی آمرییاد ایران در جبهه‌های جنگ و عدم علاقه ایرانیان برای اعزام به جبهه‌ها، نظام اسلامی مجبور به نوشیدن جام زهر شد.

موافقان تحریم‌ها با استناد به این شواهد معتقدند تنها فشار بیی‌تواند این نظام را به عقب نشستن وابدارد؛ در دفاع از نظر آنها البته می‌ی غرب و ایران بر سر برنامه‌ی اتمی‌اش ییر به نتیجه‌ای مشخص نیانجامیده؛ از این رو، فشار و تحریم تنها راه توفیین نظام است.

چرا تحریم نه؟

مخالفان تحریم‌ها دوگانه‌ی طرح شده در بالا مبنی بر انتخاب بین تحریم یا جنگ شدت رد می‌‌هزینه‌ترین راه برای غرب دیپلماسی است و مهم‌تر از همه دارایین درد و رنج برای مردم ایران.یپلماسی می‌توان این موضوع را به سرانجام رساند.

ی: مخالفان تحریم‌ها ایحری‌هزینه‌تر است را نادرست می‌دانند تحریم‌های فلج‌ به جنگ می‌انجامند- ی موافقان تحریم‌ها نیز این را می‌پذیی اسلامییی نظامی بزند. تریتا پارسییم‌ها به سرعت در ییشی فشار و مقابله قرار می‌گیرند؛ به ایییم‌ها را افزایش می‌دهد و ایران سعی می‌یم‌ها تاثیری نداشته؛ در نتیجه غرب این تحریم‌ها را بیشتر می‌یران نیز سعی می‌یی ضعیف‌تر از انتخاب‌ها و ابزارهای ی در مقابله به مثل برخوردار است و این انتخاب‌ها نیز بسییم‌های بیشتر تنها راه ایران برای فشار بر غرب افزایش غنی سازی در مقیاس‌های بالا تا نزدییی‌رسیی

دوم: مخالفان تحریم‌‌های مقایسه‌ی تاریخی نشان می‌یم‌ها به فروپاشی نظام‌های دیی می‌انجامد و راه را برایی‌سازی هموار می‌یم‌هد در هیچ موردیی‌سازییی آفریقای جنوبی- البته در مورد نقش تحریم‌ها در مورد آفریقای جنوبی نیز بحث بسیار است). داده‌های تاریخی به واقع نشان می‌یم‌ها، دییار بهتر توانسته‌اند قدرت را بیش از پییی بیشتر در غیاب تحریم‌های گسترده‌ی‌اند تا در حضور آنها؛ آمریی جنوبی در رابطه‌ی تجاری گسترده با آمریی شمالیی شد در صورتیی، سوریه و ایران زیر تحریم به هیچ روی به سویی پیش نرفته‌اند.

سوم: در پاسخ به ای‌ییران نشان می‌یران تنها به فشار زیاد پاسخ درست می‌دهد و خوردن جام زهر از سوی خمینی یی از آن موارد است. مخالفان تحرییایی تفاوت است بین خامنه‌ایِ سال 2012 و خمینیید؛ تریتا پارسی معتقد است ایی را بر اییی می‌شد، زمانیی‌‌اییده بود، و ایران درگیر جنگی با آمری‌ی این‌ها مهم‌تر ایینی در آن سال دو گزینه‌ی بسیار روشن در پیش رو داشت: ادامه‌ی جنگ یا نوشیدن جام و پایان جنگ. اما خامنه‌ایینه‌ی‌رو نیست. همه چیز برای او مبهم است، خامنه‌ای نمی‌داند اگر جام زهر را بنوشد چه می‌شود؛ آیا تحریم‌ها برداشته می‌شوند؟ شاید؛ آیا ایران حق غنی‌سازیینده‌ی دور شاید. جالب ای‌ای مانند خمینی دارای قدرت تصمیم‌گیری مطلق است، ولی بر خلاف صدام، اوباما از قدرت تصمیم‌گیری مطلق محروم است و بای‌ای جمهوری‌خواه‌ای تصور نمی‌ییم‌گی‌هاییر فشار جمهوری‌خواهان قادر به مقاومت نیست و نظراتش تغییر می‌دهد.

چهارم: مخالفان معتقیم‌های همه جانبه به همه‌ی مردم ایران آسیب می‌زند. از یین امر به رنج بیشتر مردم ایران می‌‌یش از پیش با گرانیرخی از مواد غذایی و دارویی روبه‌رو هستند؛ از دیگر سو، تحریم‌ها به لحاظ اقتصادی به جامعه‌ی مدنی ای‌ی متوسط باشند بسیار آسیب زده و در حال از میان بردن طبقه‌اییم‌ها منتظرند آنها در ایی‌سازییی بر سر شاخ و بُن می‌برید).

مخالفان تحریم‌یم‌ها هستند، اما در این باره چندان روشن سخن نمی‌گوییم‌هایییم‌های هدفمند می‌تواند جمهوری اسلامی را . مخالفان بسیار بر دیپلماسی ید می‌. اییپلماسی با ایران به اندازه‌یی جدی نبوده و بیش از اندازه بر تأثیر تحریم‌ها دلخوش داشته تا موفقیت دیپلماسی؛‌ی مهمیی‌ییم‌ها قرار بوده در بهترییپلماسی باشند ولییت آمرییم‌های فلج‌ی‌یگر به دیپلماسی نیازی نیست. به دیگر سخنیق غنی‌سازی از سوی ایران امتیاز خاصی به ایران بدهد و خواهانیران به صورتی ییم بییاید؛ سیاستیی قطعی را برای دیپلماسی رقم می‌زند و راه را برای جنگ هموار می‌

باییران در اییستند؛ در واقع موافقان تحریم و مخالفان آن سعی می‌ به دولتمردان آمرییی مثلا تحریم) بیش از موضع گروه دیگر (مثلا یی‌آورد. در واقع حتی مخالفان تحرییم و دیپلماسی موثر منافع آمریین می‌یران نییم‌ها می‌باشند. ایییپلماسی بهتر است تا تحریم و یید تأمین شود.

(این نوشته با اندکی تغییر در بی بی سی فارسی به چاپ رسیده)

End of ‘No Peace No War with Iran’

Second term Obama is in a very critical moment, not just because of the possibility of a confrontation with Iran but also because he has the highest chance of peacemaking with Iran at hand. Bush missed such a chance by rejecting the Iranian offer of full negotiations right after the US invasion to Iraq. Iran has showed that it is a rational actor when it comes to making existential decisions; they are not a Taliban. As soon as the Islamic Regime felt itself the next target of a US invasion after the Taliban and Saddam Hussein, they put all their so-called ideological dogmas on the table to negotiate over; accepting the UNSC’s bill 598 to make a ceasefire with Iraq to end the 8-year war was another example. Again Iran is at a crossroads; there is existential threat to the regime.

The possibility of an Israeli-Iranian confrontation over Iran’s nuclear program and mullahs’ ambitions in the region is the biggest challenge to US foreign policy; there is no doubt that the US in support of Israel will/should enter the war. Iran’s challenge is not just enriching uranium, as the country is strongly involved in all the regional crises of the Israeli-Palestinian conflict and also the Syrian now-civil war. Iran has been opposing US interests to secure its own; except for the Iraq and Afghanistan wars, these two countries have not found any overlap in their interests. The nuclear program is the figurehead bringing the hidden confrontation to its peak and on the surface. Now is the time for diplomacy’s success, or for a confrontational take over. The long time policy of ‘no war, no peace’ between the two countries is no longer viable.

I believe that the first-term Obama was interested in reaching an agreement but the legislative-executive split made it hard, and more difficult later due to Congress sanctions. Now that he is done with opinion-poll part of his career, Obama has the chance to accomplish something that has the potential of being the most important achievement in his foreign policy: moving towards normalizing relations with Iran. If he brings the Iranians and Israelis to the table, a Camp David Accord possibility for Obama, this is what Obama will be remembered for in foreign policy.

The recent unprecedented crippling sanctions have made the Iranian options very limited: either compromising over its nuclear program (peace) or reacting by enriching at a higher percentage; as Trita Parsi of NIAC has argued, that is the road to war. The sanctions are hurting and have made existential threats to the system. Also, Israel’s constant threat of an airstrike has made the Iranian regime on the alert. Even though until now the 5+1 negotiations with Iran have not been fruitful, the process has shown us that Iran wants to compromise over its nuclear program; in return, Iran requires acceptance of 3 to 5 percent enrichment on Iranian soil, and easing the sanctions.

Soaring tension between Iran and the US is a great opportunity to end the ‘no war no peace’ situation between the two countries; tension is reaching its peak and provides a moment to be taken advantage of. However, no compromise, no agreement. As Roger Cohen and recently Gary Sick have emphasized, the US should offer something in return for its requests from Iran, specifically ‘significant sanction relief for significant concessions from Iran.’ This was the biggest obstacle presented by the Obama administration, heavy pressure in return for concessions; it has failed. Obama should know that although Iran is not a democracy, the regime has a strong concern for public opinion, specifically for what has become a matter of national pride.

Here is what we can be certain about:

Iran does not want confrontation with the US or Israel, but wants to be offered something in order to be able to resolve the nuclear crisis, get some relief from the sanctions, and be permitted to have low level enrichment.

The United States does not want another war in the Middle East, but at the same time it is unacceptable to have a nuclear Iran in the region.

Now it is up to the second-term president to make it clear to the regime in Iran his open hand to make some big decisions if Iran is ready to act more responsibly in the international community. I believe that normalizing with Iran would be an opening to other crises of the region in which Iran is a critical actor.

Canadian Embassy Closed, in the Name of Iranian People against Them

On September 7th, the Canadian government unexpectedly announced that it would close its embassy in Tehran and cut all diplomatic ties with Iran; at the same time, Canadian authorities gave five days to the Iranian diplomats in Ottawa to leave the country. Mr. Baird, Canada’s foreign affairs minister, offered various reasons for this decision: last November’s attack on the British Embassy in Tehran, “routinely [threatening] the existence of Israel,” Iran’s nuclear program, the Islamic regime’s support for the Assad’s regime in Syria, and the violence of human rights in Iran. This abrupt decision did not find any support among political figures except for Israeli Prime Minister Benjamin Netanyahu. We can see the decision is based on two different categories of reasons: the threats Iran present to global security, like its nuclear program and the dirty language about Israel, and human rights violations in Iran.
The first thing people learn in international relations is not to cut diplomatic ties with any country even during wartime. It is simple; the door toward conversation should be open. Throughout the last thirty years, in a very unusual situation in international relations, Iran and the US have been without any official diplomatic ties. As war talks between two countries have heated up, US General, James Mattis, suggested the necessity of opening a line of communication between the US and Iranian authorities to be able to contact Iranians under some urgent situation in order to prevent from an unwanted accident leading to a disastrous war. While even the countries that go to war keep their embassies open, the Canadian embassy that considers Iran a threat cuts its diplomatic ties. If the situation is that emergent, it is necessary keep the door to conversation open. Otherwise, this decision paves the road for the only other alternative, which is war. It is obvious that when you choose not to talk while you consider a state a threat to the global security, it means you should go to war; interestingly, the only political figure praised this decision was PM Netanyahu who consider a military attack as the only solution to the Iran’s nuclear program.
Regarding the human rights issues in Iran, the Canadian government consistently and rightly has criticized the Islamic Republic over its dreadful human rights record. Closing the embassy in Tehran, however, is no help to the human rights issues in Iran. The first victims of this act are Iranian people who intend to travel to Canada for a number of different reasons, whether medical, familial, or educational. With the embassy closed in Tehran, Iranians who intend to travel to Canada need to go to a third country to apply for a Canadian visa. They must travel to another country to get interviewed in the Canadian embassy there, then going back to Iran and waiting to get the results; it is a very costly and time-consuming process.
Moreover, if more countries follow Canada’s policy and close their embassies, Iran will become increasingly isolated from the international community; the more isolated Iran becomes, the less the Islamic Regime will be accountable to the international community in terms of its human rights policies, as well as security matters that it puts to the global security. For a moment think of North Korea and how it developed its nuclear bomb in the absence of relation with the International community. There are many cases in which Iran has compromised under the pressure from the international community, which includes Canada. One week ago, an Iranian pastor, Yousef Nadarkhani, who was on death row over apostasy charges, was released only because of the pressure from the international community. Another case affected by international concerns is that of Sakineh Ashtiani, a woman who was sentenced to death by stoning because of adultery; the Islamic Regime stopped her execution because of heavy international pressure. If Iran gets more isolated by policies like Canada’s, it is going to be less and less accountable to the international community that is expelling it.
Whether for human rights reasons or global security ones, the Canadian act of closing its embassy in Tehran is not justified. Closing the diplomatic road as well as paving the road to war accompanied by isolating Iran, is just going to hurt Iranian people and not the regime. Iranian people who are under the arrest of their own regime are also going to be the victims of foreign states like Canada that are causing more pressure and trouble for these people.

مصطفی ملکیان، در ذیل خویشتن!

بهانه‌یِ نوشتنِ این یادداشت قیاس مع الفارقی بود که چندی پیش به  قلمِ جهانداد معماریان در تارنمایِ بی‌بی‌سیِ فارسی انتشار یافت، جستاری شاعرانه که سنگینی مدعاهایِ آن کمرِ دلایلش را خمیده است. در آن نوشته، نویسنده تلاش کرده که با در برابر قرار دادنِ اندیشه‌هایِ استاد ملکیان با دکتر عبدالکریم سروش بر اندیشه‌هایِ ملکیان روشنی افکند؛ سبکِ نوشتارِ مقاله سروش‌وار است، اما از قضا در نقدِ سروش و تکریمِ مصطفی ملکیان. مقاله تلاش می‌کند که ملکیان را در ذیلِ پروژه‌یِ روشنفکریِ دینی بشناساند، حال آن که به نظرِ نویسنده‌یِ جستارِ پیشِ رو ملکیان در ذیلِ خویشتن است و نه برآمده از پروژه ی روشنفکریِ دینی. ضعفِ اصلیِ مقاله‌یِ موردِ نظر آن است که سعی می‌کند نکته‌هایِ بسیاری را در یک مقاله‌یِ کوتاه در قیاسی مع‌االفارق بینِ سروش و ملکیان پوشش دهد و نیز در برخی از مواضع وضوح را به پایِ زیباییِ کلام قربان می‌کند. برخی فرض‌هایِ ناصواب و نیز مدعاهایِ بدونِ دلیل به گونه‌ای پیدا و پنهان در مقاله گنجیده. در نوشته‌یِ پیشِ رو سعی کرده‌ام به برخی از آنها بپردازم.

یکی از فروضِ ناصوابِ نوشتارِ مورد اشاره گنجاندنِ مصطفی ملکیان در زمره‌یِ روشنفکرانِ دینی است. نویسنده با آغازی کوبنده از مرحومِ دکتر شریعتی و بَرآوردِ سروش از پَسِ او ما را به این “پندارِ باطل”ره می‌نُماید که ملکیان نیز از سُلاله‌یِ روشنفکرانِ دینی است و از پَسِ عبدالکریم سروش سر می‌رسد، هر چند اکنون ملکیان پایانی بر روشنفکریِ دینی است. اما سخن آن است که ملکیان به هیچ روی روشنفکری دینی نیست چنان که بارها خود بر آن تاکید کرده؛ البته برخی او را در این زمره به حساب آورده‌اند ولی او خود بر جداییِ راهِ خویش از این نحله‌ پای‌می‌فِشُرد. به دیگر سخن، اگرچه می‌توان مرحومِ شریعتی را با دکتر سروش در یک گروه دسته‌بندی و مقایسه کرد، ولی بسیار سخت است شباهتی بینِ ملکیان و شریعتی یافت، چرا که این دو اصلاً در یک دسته جای نمی‌گیرند. مثالی که از تاریخِ تجربه‌باوریِ  (Empiricism)قرن هژدهمِ انگلستان به تفصیل برایِ تشبیهِ به قصدِ تبیینِ رابطه‌یِ سروش و ملکیان ذکر شده خواننده را بیش از پیش به این پندارِ باطل رهنمون می‌کند.

آقایِ معماریان به درستی اشاره ‌می‌کند که جان لاک(John Lock)  به تمامِ لوازمِ تجربه باوریِ خویش پایبند نبود و از این رو باورمند به اموری بود که تجربه را راهی به اثباتشان نبود، از جمله مفهومِ جوهر. دیوید هیوم(David Hume)  که در همان سنتِ لاکیِ تجربه‌باوری فلسفه می‌ورزید و در اصولِ تجربه‌باوری با لاک هم‌نظر، در تجربه‌باوریِ تمام عیارش آن فلسفه را از مفاهیمِ غیرِ تجربی پیراست، از آن جمله مفهومِ جوهر و پس از آن قانونِ ضرورتِ عِلّی و معلولی. قیاسِ تجربه‌باوری با روشنفکریِ دینی خواننده را به این گمان می‌اندازد که ملکیان –بخوانید هیوم- در اصول با سروش –بخوانید جان لاک- هم‌نظر است ولی پروژه‌یِ سروشی را مرحله یا مراحلی به پیش برده است. چندان روشن نیست که وجه شبه این تشبیه با موضوعِ اصلیِ سخن کجاست؟ بدبختانه نویسنده هم تنها و تنها به این جمله بسنده می‌کند که ” بدین سبک وسیاق کوشش‌هایِ مصطفی ملکیان نشان داد که روشنفکر از آن رو که روشنفکر است نمی‌تواند جانبِ احتیاط را رعایت کند و از این قرار رخنه‌هایی را که در نظمِ کاخِ اندیشه‌یِ سروش بود، اندک اندک نمایان گردانید.” این تشبیه از آن رو نادرست است که برخلافِ دیوید هیوم که با تجربه‌باوری می‌آغازد و هیچگاه نیز آن سنت را ترک نمی‌گوید؛ ملکیان با روشنفکریِ دینی آغاز نمی‌کند تا آن را به پیش ببرد و رخنه‌هایِ آن را بنماید. نکته‌ای که نویسنده‌یِ مقاله از آن غافل است این است که به خلافِ روشنفکرانِ دینی، ملکیان را دغدغه‌یِ دین نیست، و فراتر از آن یک دینِ خاص به نامِ اسلام، چنان که همِّ سروش به آن معطوف است.

دغدغه‌یِ سروش جمعِ میان دینِ اسلام و دستاوردها‌یِ دنیایِ مدرن است و از این رو از بنیان بسیار سیاسی و البته جمع‌گروانه و در بسیاری جهات دارایِ جنبه‌هایِ تاریخی. آن هنگام که کسی پا به دنیایِ سیاست می‌گذارد و با جامعه‌ای از مردمان گوناگون روبه‌رو می‌نشیند، البته رازداری و مصلحت‌اندیشی بخشی از مشیِ عقلانی در این وادی است. برخلافِ سروش، ملکیان به روشنی ذکر می‌کند که “پروژه‌یِ معنویت و عقلانیت، یک پروژه‌یِ فردگرایانه است تا جمع‌گرایانه… این پروژه سراغِ تک‌تک افراد می‌رود و نه سراغِ چیزِ موهومی به نام جامعه، یا نهادِ اجتماعی، اخلاقی، سیاسی.” از این رو می‌توان مصلحت اندیشیِ سروش را در ارتباط با پروژه‌یِ او امری عقلانی در شمار آورد. باید به خاطر داشت که ملکیان بر این امر پای می‌فشرد که طرح فکریِ او به هیچ روی سیاسی نیست بلکه فرهنگی است و مخاطب آن افرادند در فردانیتِ خویش و نه در قالب‌هایی قراردادی از قبیل جامعه. تنها بذل توجه به این نکته به خوبی آشکار می‌کند که چه گونه ملکیان و سروش از بنیان پروژه‌هایی گونه‌گون را به پیش می‌برند.

امّا در ادامه به برخی ادعاهایِ طرح شده در این نوشته اشاره می‌کنم؛ این ادعاها عموماً بدونِ دلیل‌اند، دست کم آن چنان که در این مقاله ارائه شده‌اند.ن

نویسنده مدعی است که “ملکیان پایانی بر روشنفکری دینی است” بدون این که دلیلی مشخص ارائه کند؛ البته آقایِ معماریان می‌نویسد “ملکیان نشان داد که معنویت نسبت به دین به طور کلی و نسبت به هر دینِ خاصی به طورِ اخص، لااقتضاء است.” پیرو آن چه تاکنون نوشته شد، معنویت را در پروژه‌یِ سروش جایی نیست و سروش سرِ آن ندارد که نشان دهد که معنویت را تنها می‌توان در دین و آن هم در دینِ اسلام یافت؛ حتی اگر او جایی سخنی در این باب گفته یا بگوید ادعایی‌ست از رویِ غیرت دینی و نه از لوازمِ پروژه‌یِ روشنفکریَش. فراتر از آن، تنها جنجال‌انگیختن است گفتنِ این سخن که تفکری پایان بخش فکری دیگر است؛ ارسطو بر افلاطون پایان ننهاد و کانت بر ارسطو؛ بسیاری با دلایلِ بسیار قوی دین را اسطوره‌هایِ اقوام می‌دانند ولی گفته‌هایِ آنها پایانی بر دین نبوده. از آن مهم‌تر این که پروژه‌یِ ملکیان جایگزینی برای پروژه‌یِ روشنفکرانِ دینی نیست هر چند که می‌تواند الهام بخشِ آن باشد. تاریخِ تفکر به ما می‌‌نُمایاند که افکار بیشتر در عرضِ یکدیگرند و نه سلسه‌مراتبی، که یکی برتر از دیگری بنشیند؛ البته روشن است که در هر زمان فکر یا افکاری از اقبال بیشتر برمی‌خورند.

“سروش درنیافته بود که دو سلطان دین و عقلانیت را که در اقلیمی نمی‌گنجند، نمی تواند در گلیمی گردِ هم آورد و نمی‌تواند خود عروس هزار داماد باشد.” این یکی دیگر از ادعاهایِ بی‌دلیل مقاله‌ است. نخست آن‌که باید واکاوید که آیا سروش عقلانی کردنِ دین را در سر ‌می‌پرورد و یا تلاش می‌کند دین را با دستاوردهایِ دنیایِ جدید همخوان کند. این دو با هم بسی متفاوتند. از آن گذشته این ادعایی است اثبات نشده که گفته شود دین را نمی‌توان عقلانی کرد و از آن نارواتر این ادعا را به ملکیان منسوب داشت. ملکیان در یک سخنرانی با عنوانِ تدین عقلانی یا دیانت پیشگیِ خردورزانه می‌گوید “دیانتِ عقلانی دیانتی است که عقلانی شده است یا به تعبیرِ بهتر فهمی از دین که فهمی عقلانی است. این فهم از دین که فهمِ عقلانیِ از دین است به گمانِ بنده هم «حق» است و هم به «مصلحت» ماست؛ اولاً حق است چون منطقاً قابلِ دفاع‌ترین برداشت و استنباطی است که می‌شود از دیانت کرد و هم به مصلحت است … .”

آقایِ معماریان می‌نویسدکه “اندیشه‌یِ سروش را باید «فلسفه‌یِ گریزگاه‌دار» نامید که ملکیان ختم آن را اعلام کرد. سروش به سان کانت، ذاتیات دین را از گزند نگاه کنجکاو بوالفضولان در امان نهاد و سیف القلم خود را تنها برعرضیات بی جان دین گشود.” پرواضح است که سروش از آن رو که یک روشنفکرِ دینی است سرِ آن ندارد که به ذاتیاتِ دین دست یازد، اگر بپذیریم که او چنین نکرده. اگر او با «سیف القلمِ» خویش به سراغِ ذاتیاتِ دینِ اسلام رفته بود روشنفکرِ دینی خواندنِ او امری بود بس ناصواب؛ در آن صورت او بیشتر به فیلسوف دینی می‌مانست که گزاره‌هایِ دینی را به لحاظِ عقلِ سکولار برمی‌رسید. از این رو باید پذیرفت که دینِ اسلام و حقانیتِ آن پیش‌فرضِ عبدالکریم سروش بالاخص و روشنفکرانِ دینی به طور کلی است؛ از این روست که ایشان”هر دم چو بید بر سرِ ایمان خویش می‌لرزند؛” موضوعِ تفکرِ سروش، برداشتی از دین است که نیازهایِ یک انسان در دنیایِ مدرن را برآورد. این تعهدِ دینی‌ آنی است که ملکیان از آن آزاد است.

اگر چه درست است که سروش اقناعی سخن‌وری می‌کند و ملکیان تحلیلی، ولی بیراه نیست گفتنِ این که ملکیان نه تنها روش چنان که آقایِ معماریان می‌گوید که حتی بسیاری از موضوعاتِ سخن خویش را نیز از جهانِ انگلیسی‌زبان بر می‌گیرد؛ نکته‌ای که در موردِ مصطفی ملکیان بسیار شاخص است بهره‌بردنِ بی‌اندازه‌یِ او از روان‌شناسیِ مدرن است. روان‌شناسی در پروژه‌یِ ملکیان جایگاهی ویژه دارد چنان که می‌گوید “پروژه‌یِ عقلانیت و معنویت بیشتر جنبه روان‌شناختی و اخلاقی دارد تا جنبه‌یِ جامعه‌شناختی و سیاسی.” تکیه اصلی سخنِ ملکیان پیرامونِ زندگی آرمانی، زندگیِ دارای مؤلفه‌هایِ خوشی، خوبی، و ارزشمندی، بر روان‌شناسی و جنبه‌هایِ روان‌شناختی این موضوعات است.

مصطفی ملکیان چهره‌ای در حال رشد در جامعه‌یِ روشنفکریِ ماست؛ بی سببی نیست که در یکی از بحث‌هایِ اخیر برنامه‌‌یِ پرگار با عنوانِ معنویت با نقل قول‌هایِ متعددی از سویِ شرکت‌کنندگانِ جوان روبه‌رو می‌شویم. بی‌تردید مصطفی ملکیان گذار است اما نه تنها از روشنفکریِ دینی که گذار از همه‌یِ انواعِ روشنفکریِ ایرانی؛ به دیگر سخن، ملکیان نخستین روشنفکرِ جهانیِ ماست؛ روشنفکری که نه محلی (local) که جهانی (Global) می‌اندیشد. ‌ملکیان شهروند جهان است و رویِ سخنِ او نه با ایرانیان که مردمانِ همه‌یِ سرزمین‌ها و نیز معتقدانِ به همه‌یِ ادیان. با ملکیان است که می‌توان گفت که روشنفکری ایرانی در قد و قامتی بلندتر ظهور کرده و بیانگر اندیشه‌هایی است که افق‌هایی بس فراتر و البته پهناورتر از ایران را دید می‌زنند. «عقلانیت و معنویت» طرحی است جهانشمول از آن رو که هر کس در هر جا می‌تواند با دل‌نگرانی‌ها و مشغولیت‌هایش همدلی و هم‌زبانی کند.

Turkey's hasty Policy in Syria

The hasty policy of Turkey toward the last year’s uprising in Syria has been a failure in Turkey’s foreign policy. Although many consider Iran the biggest loser of the current situation in Syria, it is not known who the winner is; is it possible to consider Turkey the winner by Istanbul becoming a base for the Syrian opposition? By Assad’s fall is Turkey going to be the hero of the Syrian people? In order to assess Turkey’s policies in the current uprising in Syria, we need to investigate Turkey’s costs and benefits in some possible scenarios now and in the near future.

The vast Turkish investment in Libya during Gadhafi caused a more vigilant policy toward the actual civil war in Libya on the part of Turkey’s government. Until the very end, Turkey was against any foreign military intervention in Libya. However much Turkey was vigilant in deciding its policy toward Libya, it was hasty in its policy toward the Syrian uprisings. As earyly as the beginning of the uprising in Syria, Turkey reacted quickly and put Assad’s regime under pressure to start reform or even step down; soon Istanbul became a base for the opposition, and it came at the cost of losing Assad’s trust in Turkey; instead of staying to be a mediator, Turkey soon became a party in the confrontation. Contrary to Turkey’s expectations, tensions continued in Syria and now have led to a civil war without any solution at hand.

We can assess Turkey’s failure or success in terms of two factors: economically and politically in possible scenarios for the future of Syria. The first scenario is the current situation, tensions or probably a civil war; in the current situation which has been continuing, Turkey has lost the Syrian market in which it was unrivalled. In my three-month stay in Damascus in 2009, the presence of Turkish goods everywhere in Damascus’ market was visible; the two countries had signed a free trade agreement that was mostly to the benefit of Turkey. According to Turkey’s Ministry of Trade, Turkey’s trade with Syria was worth $2.5 billion in 2010; around 1 million Syrian tourists also entered Turkey in the same year; this number has seriously dropped since the beginning of the tensions in Syria. In consequence of the continuation of the current situation, Turkish merchants and producers will be the losers, losing an unchallenged market for an unknown period of time. In fact, Assad’s isolated regime had allowed for Turkey to be unrivalled in Syria’s market; a more democratic government after Assad’s fall can change the situation for Turkey by bringing more countries to do business in Syria.

Moreover, instead of trading and tourism, Turkey’s borders with Syria are flooded by people who have fled Assad’s violence to take refuge in Turkey; unfortunately, there is no prospect of peace in Syria but rather more violence; and Turkey should expect many more refugees fleeing the arising violence done by both sides. This is going to be a security issue as well as an economic burden on Turkey.

Right now, the best possible case for Turkey is the fall of Assad’s regime. If we imagine that right now Assad has fallen, certainly it does not mean an end to tensions in Syria. But more important is Syria’s economy after a long time of civil war. An economically weak country even before the civil war, Syria is going to be a bankrupt and destroyed state by end of the war. In contrast to Libya, Syria does not enjoy big energy or mineral resources; there will be no available resources for reconstructing Syria that Turkey can take over after war. Moreover, the country will be too poor to be able to become a market for Turkish goods like it was before. It is apparent that Turkey is a loser, economically speaking.

What will be Turkey’s political achievements through siding with the opposition? Until the beginning of the uprising, the Turkish-Syrian relationship in Assad’s time was at its highest level. Even Iran, Syria’s most strategic ally, was happy with that growing tie with Turkey, considering it critical to Syrian stability. Assad’s fall will be followed by Iran’s disappearance from the Syrian political scene, at least in the short term, and the rise of the Saudis and probably some of the Western countries. The form of Syrian government after Assad is not known, nor the type of relations that will develop with Turkey; in a best case scenario political ties with the future government in Syria will be like they were in Assad’s time. Also, a democratic government in Syria will cost Turkey its importance as the only functioning Muslim democracy in the region and the neighbor of a country that is part of the “Axis of Evil” according to the West. Hence, there will be no more need for Turkey to be a mediator in regional conflicts.

The most important political challenge, however, is the Syrian Kurdish minority bordering with Turkey. After a Kurdish empowering in Iraq, freedom of Syrian Kurds from Assad’s regime and probably the formation of an autonomous/independent Kurdish province bordering with a country that is already struggling with its own big Kurdish minority population does not seem to be in the security interest of Turkey. It is hard to believe that Kurds in Syria will come to an agreement with the future government in Syria. This is a security matter for Turkey, as the country with the biggest Kurdish population in the region.

An important issue that has attracted less attention is the Saudis’ investment in Syria. It is very easy to imagine that Islamists will have upper hand in Syrian politics after Assad. Many of these Islamists will owe a lot to the Saudis because of financial and logistical help during the war, in addition to the dollars the country will need for reconstruction after the war. It is certain that the Saudis’ money will mainly go to the fundamentalist groups, helping them become more powerful and disciplined than others. A Muslim country like Turkey will have a great potential for the growth of this type of Islam. Turkey is already suffering from the threat of fundamentalism; having a neighboring country in which this type of Islam is growing fast, fueled by Saudi money, will be a significant security danger for Turkey. Of course, we should mention that this outcome will be consequential for the US and Israel too.

Considering all these points, it seems that Turkey’s policy toward the uprising in Syria was hasty and not thought through. It would have been far closer to prudence if Turkey had not taken anyone’s side so early on and reserved its position as a neutral party to mediate between parties to the confrontation. Assad’s trust along with the opposition’s would have been helpful in potentially solving the crisis more peacefully. I believe that Turkey expected Syria to be like other Arab uprisings, ending more or less quickly; Turkey, to boost its growing influence in the Arab world, along with the Qataris’ and Saudis’ appetite for Assad’s fall, accelerated its decision-making.

سیاستِ عَجولانه‌یِ تُرکیه در سوریه

سیاستِ عجولانه‌یِ اردوغان در برخوردِ با رژیمِ اَسَد را می‌توان شکستی در سیاستِ خارجیِ ترکیه به شُمار آورد. اگرچه بسیاری به درستی ایران را بازنده‌یِ بُزُرگِ وضعیتِ کنونیِ سوریه می‌دانند، ولی پرسش این جاست که بَرنده‌یِ این کشتار کیست؛ بسیاری البته ترکیه را یکی از برندگانِ سقوطِ اسد می‌دانند یا دستِ کم سیاست‌هایِ ترکیه در قبالِ سوریه را موفقیت‌آمیز ارزیابی می‌کنند. پرسشی که اکنون پیشِ رویِ ماست این است که با رفتنِ اسد، ترکیه چه چیزی را کسب می‌کند که پیشتر از آن محروم بود؟ به عبارت دیگر، دستاوردهایِ ترکیه در همراهیِ با مخالفانِ رژیمِ اسد و در فردایِ براندازیِ او چه خواهد بود؟ با بررسیِ این دستاوردها و چالش‌ها می‌توان ارزیابیِ درستی از موفقیت یا عدمِ موفقیتِ سیاست‌هایِ دولتِ اردوغان به دست داد.

سرمایه‌گذاری‌هایِ کلانِ تُرک‌ها در لیبی باعثِ برخوردِ محتاطانه‌یِ این کشور در ارتباطِ با دخالتِ خارجی در لیبیِ تحتِ حکومتِ قذافی بود. این کشور تا روزهایِ آخر علیه تصویبِ قطعنامه بر ضدِ لیبی مقاومت می‌کرد. آن گاه که خود را در برابر فشارهایِ اروپاییان ناتوان یافت، هوشمندانه به جمع مخالفینِ قذافی پیوست. هر اندازه که در موردِ لیبی، ترکیه با احتیاط پیش رفت، در موردِ سوریه به سرعت تصمیم خویش را در همراهیِ با مخالفان اتخاذ کرد. به محض به پا خاستن مخالفانِ دیکتاتوریِ اسد در سوریه، این کشور واکنش نشان داد وفشارِ زیادی بر اسد نهاد تا اصلاحات را شروع کند و حتی قدرت را واگذار بگذارد؛ به زودی استانبول محلی شد برایِ گردهماییِ مخالفان؛ ترکیه امید داشت که بهار عرب در سوریه نیز مانند نمونه‌هایِ پیشین به سرعت به سرانجام برسد و در این میان ترکیه با حمایتِ قاطع از این حرکت‌ها بر نفوذِ روبه گسترش خویش بیَفزایَد. اما ترکیه که می‌توانست نقش یک میانجی قدرتمند را در سوریه بازی کند در نتیجه‌یِ همراهیِ با مخالفانِ حکومت، اعتمادِ رژیمِ اَسَد را از دست داد و در واقع یکی از طرف‌هایِ دعوا شد؛ تنش در سوریه ادامه یافته بدون راهِ برون رفتی در افق. حال باید دید سود و زیان این سیاستِ ترکیه در درگیری‌هایِ سوریه چیست؟

سود و زیانِ ترکیه را می‌توان به دو لحاظ بررسید، یکی اقتصادی و دیگر سیاسی؛ هر دویِ این موارد را در سناریوهایِ ممکن که وضعیت کنونی می‌تواند به آنها بینجامَد می‌کاویم. نخستین سنایور آنی است که هم اکنون در جریان است، ناآرامی شدید در سوریه، اگر نگوییم جنگ داخلی؛ در این سناریو ترکیه به لحاظِ اقتصادی بازارِ صاداراتی‌ای را که در آن بی‌رقیب بود برای مدتی است که از دست داده. در اقامت سه ساله‌ام در دَمشق شاهد حضورِ چشمگیرِ کالاهایِ تُرک در بازارهایِ دَمشق بودم؛ هم اکنون بازاری که ترکیه هیچ مشکلی در صادرات به آن نداشت از دست رفته است. طبق گزارش وزات تجارت ترکیه میزان صادرات ترکیه به سوریه در سالِ 2010 از 2.5 میلیارد دلار فراتر رفته بود؛ در همین سال نزدیک به یک میلیون گردشگر سوری از ترکیه دیدن کرده بودند؛ پس از شروع درگیری‌ها تمام این آمار و ارقام به شدت افت کرده است. حال اگر تصور کنیم که درگیرهایِ گسترده‌یِ کنونی به جنگی داخلی تبدیل شود، بازرگانان و تولیدکنندگان ترک برای مدتی بسیار طولانی‌تر از یک سال و نیم گذشته دچار زیان‌های ناشی از دست دادن بازارِ پُرسودِ سوریه خواهند بود. دولت منزویِ اَسَد بهترین فرصت را برای ترک‌ها فراهم کرده بود که دستی باز در این بازار داشته باشند و سرِ کار آمدن دولتی که قرار است دموکراتیک و احتمالا درارایِ  ارتباطی گسترده با دنیا باشد باعث برآمدنِ رقبایی برای صادراتِ ترکیه خواهد بود.

هر چند به نظر می‌رسد به لحاظِ اخلاقی موضعِ ترکیه قابلِ دفاع است، ولی به لحاظِ سیاسی هم اکنون مرزهایِ ترکیه با سوریه، مواجه با موج آوارگانی است که از خشونت‌ها می‌گریزند و خواهان پناه‌گیری در ترکیه هستند. تا چه زمانی؟ امری است که گمانه‌زنی درباره‌یِ آن مشکل است ولی این روشن است که این سیل ادامه خواهد داشت و روز به روز بر تعدادِ این آوارگان افزوده خواهد شد.

اما سناریویِ دیگر برافتادن اسد و پایان جَنگِ داخلی است؛ در واقع سناریویی که ترکیه هم‌اکنون در حالِ پی گیریِ آن است. نکته‌ای که اما نمی‌توان از آن غافل بود اقتصاد سوریه پس از پایانِ احتمالیِ این جنگ خواهد بود؛ سوریه که اقتصادش حتی پیش از این ناآرامی‌ها نیز بسیار نحیف بود، پس از پایانِ جنگِ داخلی به کشوری ورشکسته و ویران تبدیل خواهد شد. بر خلافِ لیبی، سوریه کشوری است فقیر بدون منابع گسترده‌یِ انرژی و معدنیِ. مردم سوریه پس از جنگ داخلی فقیرتر از پیش، قدرت خرید چندانی نخواهند داشت که بخواهند مشتریِ کالاهای وارداتی از ترکیه باشند؛ منابعِ مالی گسترده‌ای در اختیار نخواهد بود که صرفِ بازسازی این کشور گردد که ترکیه بتواند بالاترین سهم را در این بازسازی بر عهده گیرد. در عوض این احتمال وجود دارد که این کشورِ فقیر باری بر دوشِ ترک‌ها بگذارد و به کمک‌هایِ آن سخت نیازمند باشد. از این رو بدون تردید می‌توان ترکیه را به لحاظ اقتصادی بازنده‌یِ این میدان دانست.

اما به لحاظِ سیاسی با رفتن اَسَد ترکیه چه چیزی را به دست خواهد آورد؟ روابط ترکیه و سوریه در زمان اسد و تا پیش از تنش‌هایِ شانزده ماهِ گذشته در بهترین وضعیت ممکن بود، به این معنی که دو کشور از همکاری‌هاییِ سیاسی-اقتصادی در بالاترین سطوح برخوردار بودند. ایران متحد استراتژیک اسد نیز از این همکاری‌ها استقبال می‌کرد و آن را برای ثباتِ سوریه مفید می‌دانست. با رفتنِ اَسَد و رویِ کار آمدن مخالفان، بی‌تردید در کوتاه مدت ایران از صحنه‌یِ سیاسیِ سوریه تا اندازه‌ی زیادی کنار خواهد رفت و ترکیه و عربستان و احتمالا کشورهایِ غربی جایِ آن را خواهند گرفت. البته ترکیه با برخورداری از مرزهایِ مشترک آبی و خاکی با سوریه دستِ بالا را خواهد داشت. ماهیتِ حکومتِ سوریه پس از اَسَد چندان مشخص نیست و این که این حکومت در دراز مدت چه گونه رابطه‌ای با ترکیه برقرار خواهدکرد؛ ولی آنچه که مشخص است در بهترین حالت سطح روابط دو کشور به سطحِ دورانِ اسد باز خواهد گشت. علاوه بر آن، اگر احتمال دهیم که حکومتی دموکراتیک در سوریه بر سرِ کار آید که در لیستِ دولت‌هایِ تروریستیِ آمریکا در خاورمیانه نباشد از نقش ترکیه به عنوانِ تنها دموکراسیِ مسلمانِ منطقه و هم پیمانِ غرب خواهد کاست؛ این در صورتی است که حضور اسد برای ترکیه مایه توجه غربی‌ها به ترکیه به عنوانِ همسایه‌یِ سوریه و شریکِ استراتژیک شده بود.

اما از همه مهم‌تر مساله‌یِ کُردها در سوریه است. پس از قدرت گرفتن کُردها در عراق، رهاییِ کُردهایِ سوریه از دستِ سرکوبِ شدیدِ رژیمِ اسد و البته در دراز مدت استقلالِ/خودمختاریِ آنها از سوریه می‌تواند باعثِ مشکلاتِ بیشترِ ترکیه با جمعیتِ کُرد خویش گردد. کُردهایِ سوریه با اکثریتِ عَرَبِ آن کشور قرابت چندانی ندارند و بعید به نظر می‌رسد که پس از اَسَد بتوانند با اکثریتِ عَربِ سوریه در تقسیمِ قدرت به توافق برسند؛ قدرت گرفتنِ کردها در همسایگی زنگِ خطری است مهم برایِ ترکیه با داشتنِ بزرگترین اقلیتِ کُرد در خاورمیانه.

البته مسأله‌ای که کمتر توجه‌ها را به خویش جلب کرده، سرمایه‌گذاری‌هایِ عربستان سعودی در انقلاب هایِ عَربی به ویژه در سوریه است. بسیار محتمل به نظر می رسد که پس از سقوطِ اسد، اِسلام‌گرایان به گونه‌ای مُطلق دستِ بالا را خواهند داشت. بسیاری از این اسلام‌گرایان وامدارِ عَرَبستانِ سُعودی خواهند بود چه به لحاظ کمک‌هایِ مالی که در طول جنگ با اسد به آنها کرده و نیز دُلارهایی که سوریه‌یِ پس از اسد برای بازسازی به آن نیاز مبرم خواهد داشت. سرمایه‌گذاریِ سعودی‌ها در سوریه برای ترکیه چندان بدون عاقبت نخواهد بود، چرا که این سرمایه‌گذاری‌ها یعنی تقویتِ اسلامِ وَهابی. از سویِ دیگر، کشور مسلمانِ ترکیه، که هم اکنون هم افرادی از این کشور به القاعده پیوسته‌اند، پتانسیلِ بسیار بالایی در آسیب پذیریِ از این ایدئولوژیِ بسیار خشن دارد، امری که برای کشوری سکولار تهدیدی جدی خواهد بود. یک حکومتِ اسلامی با سرمایه‌گذاریِ سعودی‌ در مرزِ با ترکیه به هیچ روی به سودِ ترکیه و بیشتر از آن اسرائیل و آمریکا نخواهد بود.

با این اوصاف به نظر می رسد که سیاستی که ترکیه در سوریه در پیش گرفت بسیار عجولانه و به دور از عاقبت‌اندیشی بود؛ چه بسا صبر و حوصله‌یِ بیشتر از سوی ترکیه/ اردوغان باعث می‌شد که این کشور بتواند نقشی بسیار سازنده در مسائل سوریه ایفا کند و از خونریزی تا اندازه‌یِ زیادی جلوگیری به عمل آورد؛ اعتمادِ دولتِ سوریه و مخالفان به ترکیه می‌توانست به حل صلح‌آمیزِ مسائل در این کشور کمکی شایان بنماید. به این لیست باید تیرگیِ نسبیِ روابط ایران و ترکیه در رابطه با سوریه را نیز افزود، روابطی که در سا‌ل‌های اخیر پیوسته در حال گسترش بوده و منافع اقتصادیِ بسیار برایِ ترکیه به همراه داشته است. با این اوصاف به نظر می رسد که وضعیت سوریه اگر برنده‌ای داشته باشد این برنده ترکیه نیست و نخواهد بود.

What Happens To An Iranian In A US Embassy?

As recent as December 2011, Secretary of states, Hillary Clinton, in a video message announced the opening of a virtual consulate for Iranians in order to develop more of a dialogue with Iranian people using new technologies to compensate for the lack of a real embassy in Tehran. No matter how important this step is, no one can ignore the process of applying for the US visa for Iranian applicants is being handled in the real embassies of the US in Dubai and Turkey. Not only is there not much success to connect with Iranian people in these real embassies, that many Iranians leave these embassies filled with frustration and anger and a very strong sense of dislike of the country they had excitingly travelled a long way to get interviewed for its visa in Turkey or Dubai.

Interestingly, the main reason behind this frustration and anger is not the fact that these people are denied a visa to the US, but the way the process of denying the visa happens. First of all, Iranians have to travel to Dubai, Ankara, or some other countries in order to get interviewed to get the US visa. Many of them also should pay some agencies up to $100 to be able to reserve an appointment in consulate, because getting an appointment is highly competitive; they should pay $300 to the embassy for visa interview and the Homeland Security Section; adding the cost of the visa to Dubai as well as plane ticket, and hotel and other expenses shows how costly is this application. An Iranian citizen after spending so much money as well as much time to manage this complicated process reaches the US embassy in which after so much security check point is guided to an interview room, where five to ten Iranian applicants are being interviewed at the same time.

In fact, the previously mentioned frustration comes from the interview room. Most of the time, and of course not always, the visa applicants face with a person who is not that friendly. Then, the interview for the sake of which the person has travelled a long way is very short and most of the time nonsense; in their interview many of the applicants are being rejected for some very silly reasons; I called them silly because the reasons that are being mentioned to deny visa to an Iranian applicant are known to the interviewers before the interview. The frustration, anger, or dislike is not because Iranian applicants are being rejected but because of these very ridiculous, irrational, and contradictory reasoning. This is when all the tiredness of travelling, money spending, time and energy are felt to be in vain and cause the person the frustration. You may ask what are the reasons that I claim to be ridiculous, illogical and contradictory?

Let’s begin with an example that clarifies my point about the process of visa application for Iranians the best. Imagine a company puts some ads on to hire some people. In the first step, people should fill out some forms to give some personal information, including history of their education, previous jobs, the reason for which they are not in that job any more, their race and ethnicity, and so on. Now an African-American has got to the interview step which is the next step; in the interview, however, he is denied the job, because of the color of his skin. He is frustrated to death not because he is denied that job, or racial matters, or anything of this type but the fact that before the interview they knew that his color of skin is black, or they could have said that black people should not apply. This is exactly the story of many Iranians in the US embassies who have denied the visa to the US.

Here I am going to present some of the reasons for the sake of which people were denied the US visa. First I start with a person I talked to recently who wanted to visit a family friend, a physician in Michigan. Last May 2012 was his second try to get a visiting visa to the US.

This is his narration of what happened to him:

The first Interview: In my interview, I was told that because I do not have Schengen visa I am not qualified to enter in the US. I was rejected only for this reason as far as they informed me; So much frustration, because it was something that they knew about me before coming to the consulate; in the forms I had filled, I had listed all my trips and no trip to Europe. Were not they able to tell me this in an email? Of course they were.

With my wife, I found this opportunity to travel to France for two weeks in order to meet the need to have a Schengen visa in my passport.

The Second Interview: After making an appointment, booking hotel, $300 payment to the embassy, I reached to the interview room.

The interviewer asked me to give him the print of my bank account information. I gave it to him. While he was looking at his computer’s monitor and reading the prints, he told me that you have not travelled enough; also you are young (I am almost 40 years old.) He said that I am not qualified. I said I am financially stable, so I should travel when I am young and have energy. I suggested if he needs more prints my bank accounts to be more certain about my financial situation. The interviewer told me that, it is not necessary and he agrees with me that I am financially and professionally stable. It was obvious that he was just looking for an excuse telling me “you are young and have not travelled enough.”

What was the logic in these two interviews? First, the person told he needs to have Schengen visa, then he is told that one Schengen visa is not enough and he needs to travel more; then being told that he is too young. First of all, based on the online forms being filled by applicants the embassy is able to see what the age of the applicant is, how much travelling he has done. No necessity for an interview if they are not met some standards by the embassy; through an email the applicant could be informed of his rejection. One of the reasons to interview a person is to see the proof of his financial situation. A person should be asked to interview for the things that are not possible to be known from far.

Let’s look at some other examples of these types. Another lady in the same day was denied the visa because her husband is in laptop business in Iran, one of the items the US has sanctioned Iran on.

A lady whose husband and kids were in Iran was told to be too young to travel to the US. I am emphasizing on her marital status because many people are being rejected because of being single. When you are single it is highly probable that they reject you by saying that you are single and not married. This is different for student visa while they are not emphasizing on marital status that much.

Most of the reasons for the sake of which the US embassies deny Iranians the visa to the US are in the forms that applicant fill when they are back in Iran before coming to Dubai or Ankara to be interviewed, information like age, list of their international trips, their marital status, the business of their spouse, their work and education history, and so one. I would suggest that the US embassies should act like universities; applicants pay a non-refundable fee for their application; their application is processed; then if they are not qualified they are being rejected and informed through email or mail; and of course some people get to interviews, if there is one; in this step some people are not considered qualified based on their interviews and some get in. Therefore, many Iranian applicants could get informed of their rejection by an email or a phone call without being put in trouble to travel to Dubai or Ankara or other parts of the world to get their rejection news in an interview. It saves people’s time, less expenditure for them, less work force for the US embassies, and also saving the US from some anger and hatred because of its irrational procedure for Iranian visa applicants.